تاملی بر «گستاخی» و ‏‏«عقلانیت»‏، عباس هاشمی

طرح از گفتگوهای زندان
طرح از گفتگوهای زندان

‏”دنیا دارد از عقلانیت، عقلانیت محدود تباه می‌شود”‏

‏                                                                       آندره برتون ‏

 در آرش شماره 97، رفیق شاعرم «سعید یوسف» که سال‌ها یار و یاور ‏بوده‌ایم، از سر احساسی عمیقاٌ انسانی و حساسیت هنرمندانه دربارۀ ‏‏«شخصیت»، «نقش و مسئولیت» عناصر سیاسی در اسارت و پیکار مسائلی ‏را مطرح کرده است که فرانسوی‌ها آن را «پرووکاسیون گراتوئیت» ‏می‌گویند.

من قبل از هر چیز بر حق مسلم سعید به عنوان یک هنرمند ‏تاکید می‌کنم و مطلب او را علیرغم ضعف و ایراداتش کار مثبتی می‌دانم ‏چون به هرحال کار هنرمند طرح سوال است و طرح هیچ سوالی «گناه» و ‏عیب نیست. “ندانستن عیب است!”‏ 

اما من از سعید به عنوان یک شاعر به ویژه انتظارم چیز دیگری بود. به ‏گمان من به یک چنین مسئله پیچیده‌ای با مجمل‌گوئی شاعرانه نمی‌توان ‏پرداخت. به قول مولوی: «خوشتر آن باشد که سّرِ دلبران/ گفته آید در ‏حدیث دیگران» شاید در اشکال رمان یا سینما، آن هم با قدرت هنری ‏خارق‌العاده بتوان به این هزار توی پیچیدۀ انسان پرداخت. تازه آنوقت ‏زیبائی و نازیبائی‌های چهره‌های ظاهرا همراه و همفکر در عمل، اما بکلی ‏متفاوت بر صحنه‌ای گسترده که نور هنر بر آن تابیده. جدا از قیل و قال‌ها ‏برجسته می‌شود و به دور از منفعت‌های مقطعی – سیاسی یا غیرسیاسی ‏‏– ارزش‌های واقعی و اصیل انسانی را به تماشا می‌نشینیم و با ضعف‌ها و ‏قوت‌های مختلفی که هم زمان در وجود هر یک از ماست بیشتر آشنا ‏می‌شویم و در پرتو این آشنائی عمیق لااقل کمتر به تحقیر ضعف‌های ‏دیگران می‌پردازیم و در ستایش قدرت هاى خويش مبالغه نمی‌کنیم! انگار هنر می‌تواند ‏‏«چشم خدا بین» به ما بدهد! مادرم وقتی که می‌دید ما بچه‌ها کسی را ‏مسخره می‌کنیم، شعری را برای ما می‌خواند که هنوز آن را در ذهن دارم: ‏‏«اگر چشم خدا بینی دهندت/ نبینی هیچکس عاجزتر از خویش» او وقتی ‏به خدابین می‌رسید با انگشت به خودش اشاره می‌کرد تا بفهمیم منظور ‏خود را دیدن است با چشم خدا گونه و نه خدا را دیدن…..! کمی دور شدیم ‏اما نه زیاد! چرا که در سوال‌های سعید هم همین حرف مادرم را می‌بینم ‏آنجائی که می‌پرسد این بریده‌ها سزاوار این همه تحقیر و سرزنشند؟!‏

 

جواب روشن است هیچ تحقیری روا نیست!‏ 

سعید اما به رغم دیدن تفاوت و حتی جانبداری‌اش از نیکی و زیبائی ‏‏«کتیرائی»، این سوال‌ها را طوری طرح می‌کند که ما فکر کنیم واقعا با یک ‏‏«آدم مریخی» طرفیم! کسی که به قول خودش «از تاریخ و زندگی ‏موجودات کره زمین به کلی بی خبر است»(1) مگر می‌شود از تاریخ حیات ‏حتی یک موجود زنده، به کلی بی خبر بود و بعد آن «موجودات» را مورد ‏بررسی قرار داد؟! به ویژه «موجود»ی مثل انسان که پیچید‌ه‌ترین ‏‏«موجود» روی زمین است! من به حسن نیت سعید تردید ندارم اما این هم ‏حقیقتی‌ست که «راه جهنم» هم می‌تواند با نیات حسنه مفروش شود! ‏به ویژه در شرایطی که «ابر و باد و مه خورشید و فلک» همه دنبال کلک ‏می‌گردند و گرایش قابل ملاحظه‌ای در «موجودات» بر مخدوش کردن ‏نیکی‌‌ها و زشتی‌ها شکل گرفته، باید حواسمان جمع باشد. آنها خودشان به ‏اندازۀ کافی آدم و «تئوریسین» برای ایجاد این اغتشاش دارند و گویا اداره ‏و تشکیلات مخصوصی در «اطلاعات» رژیم به سازماندهی و تشویق آنها بر ‏تولید هرچه بیشتر این اغتشاش اختصاص داده شده. این اما جنبۀ سیاسی ‏موضوع است که ثانوی‌ست به لحاظ بینشی و معنوی، اما باید قادر باشیم ‏این تفاوت‌ها را بفهمیم و توضیح دهیم. به خصوص اگر شاعر یا هنرمند ‏باشیم. ورنه به قول محمد مختاری “اگر نتوانی معنایت را بگوئی دیگر ‏کارت ساخته است.”‏ 

من در عین حال که مخالف آنارشیزم در هنر نیستم و می‌دانم شاعران و ‏هنرمندان واقعی از حقوق بنیادی و اصل آزادی و برابری مطلق انسان ‏تبعیت می‌کنند و به نقدِ هر آنچه که این حقوق را ضایع کرده و یا مانع ‏می‌شود می‌پردازند، معتقدم حوزۀ هنر و سیاست به رغم تداخلاتی که پیدا ‏می‌کند متفاوتند. به طور کلی سیاست با تمهیدات و قدرت و زور حتی هنر ‏را به زیر سیطره خویش می‌کشد تا کلیشه‌ها و قوانین خود را فراگیر و لازم ‏الاجرا سازد. هنر اما با درایت و ظرافت از چنگ سیاست چیره می‌گزیرد تا ‏نقاب از کلیشه‌ها بردارد و نسبی بودن و زوال پذیری قوانین و سنن و ‏عادات را نشانه زند، طرحی نو در اندازد و در دل آدمیان به ریش بایدها ‏بخندد و تخم عشق و زندگی انسانی بیافشاند!‏

 

این که سیاست و هنر چه مسیری را عملا پیموده و یا به تفکیک سیاست ‏و هنر اعتقاد داشته باشیم و یا هنر را طبقاتی ببینیم یا نه، تغییری در این ‏واقعیت به وجود نمی‌آورد که هنر واقعی ذاتا فرای واقعیات حرکت می‌کند ‏و «از هر آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است» سیاست اما طرح فعلیت‌های به ‏کلام و کلیشه درآمده است. هنر به «حقیقت» می‌نگرد و پوینده است، ‏سیاست بر«واقعیت» پای می‌فشارد و رهنمودها و جواب‌های مشخص دارد.‏ 

به همین جهت هنرمندان واقعی میانجی واقعیت و حقیقتند:‏ 

‏«آنچه می‌بیند – واقعیت – نمی‌خواهد/ آنچه می‌خواهد – حقیقت ‏‏– نمی‌بیند.» روشنی می‌جوید و روشنی می‌بخشد. نوعی «پرومته» است.‏ 

به همین دلیل من «آوانگارد» ها را که نقشی مشابه ایفا می‌کنند، هنرمند ‏می دانم. اما همچنان که هر هنرمندی هنرمند نیست، هر «آوانگارد»ی هم ‏‏«آوانگارد» و بالطبع هنرمند به حساب نمی‌آید.‏ 

به نظرم آوانگاردی آوانگارد و بالطبع هنرمند محسوب می‌شود که ترقیخواه ‏باشد (پوینده حقیقت). و تصادفی نیست که بسیاری از «آوانگاردها» ‏هنرمند بوده‌اند و یا بسیاری از هنرمندان آوانگارد! و بی سبب نیست که ‏شاه و شیخ هر دو را با یک تیغ سلاخی کرده اند! اما مستقل از فعالیت یا ‏پیکار سیاسی آوانگارد (که می‌تواند مورد توافق برخی نباشد) آوانگاردی ‏همچون «همایون کتیرائی» علاوه بر هنر مبارزه سیاسی، در اسارتِ دشمن ‏نیز هنر دیگری را از خود نشان داد، و آن هنر «بازی با مرگ» بود. او در ‏پیکاری زیبا بر مرگ چیره شد و جلوه‌ای اسطوره‌ای در ذهن‌ها باقی ‏گذاشت به همین جهت نگاه آدمیان به او، همان نگاهی نیست که به آن ‏دیگری که تسلیم شد و تملق گفت و «پرروئی» کرد و به رفقایش «فحش ‏و ناسزا» گفت! سعید در جائی از مقاله‌اش هم می‌گوید که «پا به سن» گذاشته ‏است! شاید به همین خاطر فراموش کرده است که ما در مملکتی زیسته‌ایم ‏که عمومأ «بی چرا زندگانند» و مرگ همچنان کابوسی وحشتناک است که ‏همه را به «زندگی رقتبار» یا «وضعیت موجود» متقاعد کرده است. ‏هیچکس نمی‌اندیشد که «مرگ دریچه‌ای» باشد. چرا که دار و درفش ‏حاکمان، مردمان را به پذیرش وضعیت موجود وا داشته است. در همان ‏مملکت اما «همایون کتیرائی»ها «به چرا مرگ خود آگاهانند» و در کار ‏‏«معجزه»ای که از مرگ زندگی می سازد! ‏ 

شاملو به گمانم بهتر از هر کسی این پدیده را شناخت و فهمید «بهرچه» و ‏‏«به کجا توخته‌ایم» ( سعيد) و تمام اشعاری را که در ستایش این جریان «آوانگارد» ‏سرود، جنبۀ عمیقِ پداگوژیک- فرهنگی دارد، نه آژیتاسیون. ‏ 

بهتر است به سوال اصلی سعید بپردازیم: او می‌پرسد چه فرقی و دره‌ای ‏عظیم هست بین آن «گوسپند قربانی» و آن «شهید پرافتخار»؟ 

فرق که زیاد است آن را توضیح می‌دهم اول به دره می‌پردازیم بعد به فرق ‏آنها! بین قربانیان «درۀ عظیمی» وجود ندارد. تفاوت وجود دارد. اما بین ‏دشمن و ما درۀ عظیمی وجود دارد. این درۀ عظیم اما به قول «هوشی ‏مین» با خاکستر ما پر می‌شود! فرق اینجاست. نوشیروانپور فرار کرد، ‏همایون کتیرائی ایستاد. «خاکستر» «همایون کتیرائی» آنگاه که این درۀ ‏عظیم پر می‌شود، تندیس تاریخ خونبار ما و جنبش مقاومت خواهد شد. ‏حال آنکه گرویدن «نوشیروانپور» به سمت دشمن، او را به آن سوی درۀ ‏پرتاب کرد. (کشتن او اما اشتباه بزرگی بود، او خود مرده بود.)‏

 

تفاوت دیگری که معمولا از چشم یک شاعر بهتر دیده می‌شود «زیبائی» و ‏‏«زشتی» ست. بحث استتيک یا زیبا شناسانه در این مورد ابعاد وسیع‌تری ‏دارد از آن جمله است بعد فرهنگی و آموزش نه(2) گفتن به مردمان ‏مطیع و منقاد در زیر سایه «ظل الله»! و باز هم به لحاظ فرهنگی «همایون ‏کتیرائی»ها عناصری از اخلاق و آداب اصیل ایرانی و انسانی را زنده کردند ‏که اصطلاحا به آنها «ارزش‌های مطلق» می‌گویند یا به قول مولوی «زر بی میزان»!‏ 

مثل یکرنگی، راستی، درستی و دلیری یا هارمونی حرف و عمل! این ‏ارزش‌ها از آن رو ارزش‌های «مطلق» نامیده می‌شوند که جهانشمولند و ‏انسان‌ها این یکرنگی یا هارمونی حرف و عمل را می‌پسندند و دلیران را ‏محترم می‌دارند.‏ 

بیائیم «همایون کتیرائی» و «نوشیروانپور» را کنار بگذاریم و نمونه‌های ‏دیگری را هم نگاه کنیم. از میان افسران ارشد یا ژنرال‌های شاه که در ‏ابتدای انقلاب اعدام شدند، فقط چند تن از آنها به دفاع «ایدئولوژیک» و ‏سیاسی از خود برآمدند که به گمان من تنها «افتخاری» هستند برای کل ‏نظام شاهنشاهی، چرا که دلیر و یکرنگ بودند!‏ 

راه دور نرویم. در همین خارج مشکلات تبعیدیان را در سال‌های نخست به ‏یاد آوریم. به ویژه نویسندگان و هنرمندان حرفه‌ای که به دلیل نوع ‏تخصصشان و حتی ویژگی‌های روحی روانیشان، بسیار بسیار دشوارتر از ‏سایرین با محیط خارج و مشکلات آن دمساز می‌شدند و به مراتب بیشتر از ‏سایرین رنج می‌بردند. و گاه خود را با شرایطی سرا پا تحقیر مواجه ‏می‌دیدند. در چنین هنگامه‌ای می‌تواند «غرور شایسته» انسانی مرگ را بر ‏چنین وضعیتی ترجیح دهد:‏ 

‏«اسلام کاظمیه»(3) نمونه اى ست که به رغم تحمل سال‌ها رنج و بدبختی و ‏خفت و خواری مرگ را بر زندگی خفت بار ترجیح داد. او با مرگ یا ‏خودکشی ویژه‌اش هم یک سیلی به زندگی خفت بار زد و از شان انسانی ‏دفاع کرد و هم مرگ را به سُخره گرفت: دقت در نوع خودکشی و نفوذ در ‏عالم و لحظاتی که او خود را می‌کشد ما را با یک اثر بدیع هنری و زنده ‏آشنا می‌کند. انگار کافکا یا هدایت سناریوئی دربارۀ انسان در تبعید ‏نوشته‌اند و داده‌اند «اسلام کاظمیه» اجرا کند. و حقا که «اسلام کاظمیه» ‏در اجرای آن سنگ تمام می‌گذارد. «اسلام کاظمیه» جانش را در اجرای ‏این تراژدی از دست داد: ‏ 

‏«تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را نان 

سیر گشنگی ام، سیراب عطش 

گر آب این است و نان است آن!»‏ 

سرودۀ شاملو گرچه برای همه انسان‌های «تراژیک» است، ولی تو گوئی در ‏ستایش غرور انسانی و شایستۀ «اسلام کاظمیه» سروده است! باز گردیم: ‏سعید یوسف روشن است که کجا ایستاده. نگرانی او اما برای «گوسپندان ‏قربانی»ست! به همین جهت گوشش را به حرف‌های آنها و سوالات آنها ‏می‌سپارد تا ما را به فکر وا دارد. سوال‌های‌ «گوسپند قربانی» از زبان سعید ‏اینهاست: «آیا در مقاومت زندانیان بیشتر یال و کوپال پهلوانی نقش دارد یا ‏شخصیت و روحیه؟! اگر مسئله فقط جسمانی‌ست، نمی‌توان ضعف ‏جسمانی را مورد ملامت قرار داد. پس در اینجا شخصیت و روحیه مطرح ‏است. اما این تفاوت‌ها از کجا می‌آید؟ محصول نخستین سال‌های کودکی و ‏مرحله شکل و قوام گرفتن شخصیت نیست؟ از کجا می‌دانید که اگر ‏کتیرائی در شرایط من (نوشیروانپور) قرار می‌گرفت…. مثل من عمل ‏نمی‌کرد؟ و همینطور من اگر در بروجرد بار آمده بودم مثل او نمی‌شدم؟! ‏اگر خصوصیات اکتسابی باشد نقش و مسئولیت هر فرد در اکتساب یک ‏خصوصیت معین تا چه اندازه است؟ میزان آن را با چه ترازوئی و چطور ‏می‌توان اندازه گرفت؟!» مولوی می‌گوید: «هله میزان بگذار و زر بی میزان ‏بین» ما بارها گفته و یا شنیده‌ایم که از پیش نمی‌توان میزان مقاومت ‏اشخاص را تعیین کرد. حتی خودمان را! اما در پراتیک کم و بیش معلوم ‏می‌شود که کی چه کاره است و ما خودمان چه هستیم. حالا سعید ‏می‌گوید اگر بیشتر شکنجه می‌شدیم چه؟ باز هم معلوم نیست! اما سعید ‏قاطع می‌گوید(4) «آنها که شهید شدند شانس آوردند. اگر بیشتر شکنجه ‏می‌شدند آنها هم می‌بریدند.» این حکم علیرغم دقت ریاضی‌اش چندان ‏درست نیست چرا که دیده‌ایم مسعود احمدزاده را روی اجاق سوزاندند، ‏میزان شکنجه‌هائی که لاجوردی بر چند تن از مجاهدین جوان اعمال کرد ‏خارج از تصور است اما آنها تا به آخر ایستادند سعید سلطانپور را تکه پاره ‏کردند اما او تف به ریششان انداخت! و چه بسیاران دیگر! وانگهی مگر ‏شخصیت و روحیه و «جان شیفته»ی آدمی به این سادگی‌ها ساخته ‏می‌شود؟! در بروجرد «اصغر قاتل» هم بار آمده!!‏

سعید می‌گوید «پا به سن گذاشته» است اما این فقط نیست، ما دور ‏افتاده‌ایم و در خلاء به سر می‌بریم برای همین توانائی‌ها و قدرتمان را از یاد ‏برده‌ایم ودر عین حال حواسمان نیست که ما دیگر آن رزمندۀ سال‌های 50 ‏نیستیم، پس حق نداریم احساس و وجود امروزمان را همانی بدانیم که ‏دیروز بوده‌ایم و بدتر از آن با این احساس امروزی راجع به دیروزیان و از ‏جمله «همایون کتیرائی»ها «قضاوت» کنیم. اشتباهی که چندی در «داد ‏بیداد»(5) کرده‌اند من می‌توانم بپذیرم که در مورد خودمان چنانچه تامل ‏عمیقی کرده باشیم حرف بزنیم و بشکافیم خودمان را آنالیز کنیم و مثلا ‏دربارۀ زندان و شکنجه و فضاهائی که دیده‌ایم و واکنش‌هائی که نشان ‏داده‌ایم بنویسیم اما به گمانم ایراد مقاله سعید در همین انتزاعی بودن یا ‏مریخی شدن اوست! ‏ 

برای فهم اشکال سوالات سعید بهتر است مثل خود او «پرووکاسیون» ‏کنیم و پای یک شکنجه‌گر را هم به عنوان کسی که حتما در کودکی بر او ‏چیزهائی رفته است (که چنین سفاک از آب در آمده)، به میان بکشیم و ‏‏«گستاخی» کرده ایشان را هم کنار دو نمونۀ سعید بگذریم و از سعید ‏بپرسیم بین این شکنجه‌گر، چه فرقی هست با کتیرائی؟ لابد اگر او هم در ‏بروجرد بار آمده بود و در شرایط کتیرائی بود شکنجه‌گر نمی‌شد… و می‌شد ‏کتیرائی؟! اما می‌دانیم که حقیقت مشخص است و مجرد نیست. دلایل ‏جای خود را دارند، «ماحصل» و عمل مهم است.‏ 

این که سعید به شرایط محیطی، فرهنگی خانوادگی اشاره دارد اشاراتِ بسیار ‏درستی‌ست اما مسئله این است که این شرایط به هزار و یک دلیل، ‏متفاوت، ناعادلانه و حتی روز به روز فاجعه بارتر از پیش و بیش از پیش ‏تابع قدرت و پول می‌شود و نقش انسان کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر می‌گردد. در ‏میان این انسان‌ها عدۀ معدودی (درصد کمی) می‌خواهند شرایط را عوض ‏کنند (چه با شعر و هنر و چه با مبارزه قهرآمیز و مسالمت آمیز.) شرایط اما ‏مطلوب کسانی‌ست که «سرمایه دارند» «توپ دارند»، «تفنگ دارند»، ‏‏«زندان دارند»، «شکنجه‌گر دارند»…. فقط شوخی ندارند! این مسئله نه با ‏‏«همایون کتیرائی» و «نوشیروانپور» آغاز شده و نه به آنها ختم شده! ‏مبارزه و سرکوب مدام ادامه دارد. اما در این میان چیزی به نام فرهنگ یا ‏سنت مبارزاتی و مقاومت شکل می‌گیرد که «همایون کتیرائی» با همۀ ‏‏«یال و کوپال» جزء کوچکی از این فرهنگ و سنت زیباست. زیباست چون ‏حقیقت جوست،  اسارت را نمی‌پذیرد. تسلیم زور نمی‌شود و «با سرافراشته ‏باید بزید». این مبارزه خُسران‌هایی هم دارد البته ؛  

برای تراشیدن یک نگین الماس، بخشی از الماس خورد و نابود می‌شود. در ‏یک کارخانه که دلپذیرترین و یا زیباترین چیزها را می‌آفریند، فضولات هم ‏تولید می‌شود، حال آنکه مادۀ اولیه یکی‌ست! در «کره مریخ» اما هیچ ‏اتفاقی نمی‌افتد.‏ 

متاسفانه «نوشیروانپور»ها ابعاد مسئله را نمی‌دانستند و در راهی پا ‏گذاشتند که «مالیات»ش سنگین بود تا آنجا که به نقض غرض انجامید. ‏نوشیروانپور و هیچکس را کسى دیگر مجبور به مبارزه نکرده است. ما همه ‏داوطلب مبارزه بودیم و بزرگترها و مسئولین قبل از هرچیز خطر این ‏‏«آتش بازی» را با مسئولیت تمام گوشزد می‌کردند و هزار جور «امتحان» ‏می‌شدیم تا چنانچه شایستگی و توان چنین مسئولیتی را نداشتیم وارد ‏گروه نشویم. این‌ها البته یک شناخت نسبی به دست می‌داد. این شایستگی ‏و توان اما «یال و کوپال»ی نبود. انگیزه و دانش ما از مبارزه و آشنائی و ‏علاقۀ ما به همان سنت و فرهنگ مبارزاتی بود. رفیق «حمید مومنی» یال ‏و کوپالش کجا بود؟ حتی «حمید اشرف» هم یال و کوپال نداشت. وقتی ‏می‌دیدم هر از گاهی باید بنشیند و نفس بگیرد تعجب می‌کردم. او هم مثل ‏‏«چه گوآرا» به بیماری آسم دچار بود. آنها چیزی داشتند که با ترازو ‏نمی‌شود اندازه گرفت! (زر بی میزان!) و این منحصر به چریک‌های فدائی ‏خلق و حتی چه گوآرا هم نمی‌شود. خود سعید در شعر زیبائی «از من ‏مپرس اهل کجایم….» جهانشمولی این امر را به زیبائی نشان داده است. ‏امروز را بگذاریم و ریشۀ این فرهنگ را در قرون گذشته ببینیم:‏ 

سعدی در چند قرن پیش می‌گوید: «به دریا مرو گفتمت زینهار/ و گر پا ‏نهی دل به توفان(6)سپار/ فدائی ندارد ز مقصود چنگ/ و گر بر سرش تیر ‏بارند و سنگ» و یا در شعر معروف دیگرش: «یا مرو با یار ارزق پیرهن/ یا ‏بکش برخوان و مال انگشت نیل/ دوستی با پیل با نان یا مکن/ یا بنا کن ‏خانه ای در خور پیل!»‏ 

یا حافظ یا مولوی و بزرگانی دیگر! می‌خواهم بگویم مسئله «یال و کوپال» ‏و تصوراتی که سعید از ذهن نوشیروانپور دارد نیست. مسئله فرهنگی‌ست! ‏اواخر دهۀ چهل با شروع سیاهکل شاید بود که بگیر و ببندها در دانشگاه‌ها ‏فزونی گرفت در همین رابطه «علی شریعتی» در جمعی چند نفره ‏می‌گفت: «یکی از شاگردانم آدم شلوغی بود دائم خودنمائی می‌کرد و حرف ‏می‌زد. صدایش کردم در دفترم و گفتم شلوغ نکن می‌گیرنت‌ها!» یکی دو ‏روز بعد او را گرفتند ولی سه روز بعد ولش کردند! دوباره صدایش کردم، ‏این بار بهش گفتم: «تو که نمی‌تونی گه بخوری، گه می‌خوری گه ‏می‌خوری»‏ 

یک مثال هم از تجربۀ خودم بگویم: «دستگیری من به سازمان ربط ‏نداشت، محفلی بودیم که از رفقای اولیۀ سازمان تغذیه می‌شدیم و این ‏ارتباط از طریق من صورت می‌گرفت و هیچکس هم نمی‌دانست. همه را ‏دستگیر کردند و خب کتک مفصلی هم خورده بودیم و من شاید بیش از ‏دیگران چون حتی اطلاعاتی را که دوستانم داده بودند اعتراف نمی‌کردم. ‏تعصب عجیبی داشتم. بعدها که فرصت آنالیز این کار را پیدا کردم دیدم ‏بیشتر به اخلاقیات خانوادگی و به ویژه دائی‌ام مربوط می‌شود: یک روز با ‏دائی‌ام از خیابانی می‌گذشتیم، مردی از جلوی ماشین رد شد، و دائی گفت ‏‏«این جاکش آدم فروشِ» پرسیدم یعنی چی؟ گفت «آدم فروش کسیه که ‏رفیقش رو لو می‌ده. آدم فروش کسيه که دو تا بزنن تو گوشش به گه ‏خوردن می‌افته!» و من فکر می‌کنم صدای دائی‌ام توی گوشم مانده بود! از ‏این مثال‌های متنوع می‌خواهم نتیجه بگیرم. سعید حرف قابل تاملی را ‏پیش کشیده است: «…. بسیاری از مقاومت‌ها هم به دلیل نوع دیگری از ‏ترس و ضعف بود چرا از یاد می‌برید که یک زندانی در حال انتظار در اتاق ‏شکنجه، هم از شلاق می‌ترسد و هم از اینکه ضعف نشان دهد؟….» اولا ‏‏«ترس» هم مثل همه چیز نسبی‌ست و بستگی دارد به کی و کِی و از چه ‏بترسیم؟ این را بعدا توضیح بیشتری می‌دهم چون ترس و توان با همند.‏

 

ثانیا «نوعی دیگر از ترس»، چیز خوبیست! این «نوع دیگری از ترس» اگر ‏نباشد دنیا را گند می‌گیرد. مثال سیاسی نمی‌زنم. نگاه کنید به رفتار ‏روزمرۀ خودمان، ما ایرانی‌ها و جهان سومی‌ها بخصوص اگر از خانواده‌های ‏متوسط به پائین باشیم خیلی راحت توی خیابان و جلوی مردم، تف ‏می‌کنیم، آشغال و دستمال دماغمان را راحت توی خیابان می‌اندازیم، ‏جعبۀ خالی سیگار و جلد آدامس وغیره را! ما مردهای ایرانی یا ترک‌ها زن ‏و بچه‌هایمان را راحت کتک می‌زنیم. اما در خارج از کشور در کشورهای ‏اروپائی و یا آمریکا، «نوعی ترس» که محصول تمدن و وجود قوانین زندگی ‏مدنی‌ست به ما اجازۀ این کار را نمی‌دهد و یواش یواش خجالت می‌کشیم ‏و کمتر و کمتر این کارها را می‌کنیم و یا لااقل جلوی دیگران به دلیل ‏همان «نوعی ترس» این کارها را نمی‌کنیم. چرا که یا تحقیر می شویم یا ‏تعقیب قانونی! و این «نوعی ترس» چیز خوبیست. در زندان و در مبارزه ‏هم «قوانین پنهان»ی وجود دارد که نقض آنان «نوعی ترس» دارد. از آن ‏جمله است لو دادن رفیق، پشت کردن به عهد و به اعتقادات. و خبرچینی ‏برای دشمن و غیره ! این «نوعی ترس» در فرهنگ مبارزاتی همه ملل بوده ‏و هست و هرچه مبارزه شدیدتر و خشن‌تر باشد ضرورت حفظ امنیت گروه ‏و مقاومت افزون‌تر می‌شود و «نوعی ترس» محصول بلاواسطه نوع ‏مبارزه‌ایست که می‌کنیم چرا که انقلابیون برتری معنوی خود را نشان ‏می‌دهند. به تدریج که مبارزه نزج می‌گیرد و نیرومند می‌شود به نوعی نُرم ‏و قوانین خود مبارزه بدل می‌شود. مثلا همین خود سعید وقتی در ارتباط ‏با رفقای مشهد به زندان افتاد در زندان با رفقا، «من چریک فدائی خلقم» ‏می‌سرود و بسیاری اشعار حماسی دیگر. امروز اما در خلاء یک مبارزه جدی ‏و گسست طولانی و دوری از جنبش واقعی، «مریخی» می‌شود و از ترس ‏می‌گوید! و درست به همین دلیل «ترس»ی هم که سعید مطرح می‌کند ‏ترسی انتزاعی‌ست، چرا که ترس با شناخت و عدم شناخت ربط دارد که ‏بسیار متغیر و نسبی‌ست لذا ترس و توان را به دو روی یک سکه بدل ‏می‌کند. (مثل خوبی و بدی که همزمان در ما وجود دارد). در مورد ترس از ‏تجربه خودم بگویم. من وحشتم این بود که ناخن‌هایم را اگر بکشند ‏مقاومتم تمام است و شنیده بودم که ساواک این کار را می‌کند. به همین ‏خاطر حتی کابل که به گفته رفیق مسعود احمدزاده «بدترین و سخت‌ترین ‏شکنجه است» را تحمل می‌کردم، چرا که منتظر بودم ناخن‌هایم را بکشند ‏و خودم را برای آن آماده کرده بودم. و همین مسئله روانی به من کمک ‏کرد که حرف نزنم و حتی زبان درازی هم می‌کردم! برای تغییر فضا زبان ‏درازی‌ام را تعریف می‌کنم:‏

 

روزی که ساواکی‌ها به خانۀ ما آمدند، من خودم در را باز کردم و با ‏‏«ناهیدی» سر بازجو و «دبیری» بازجوئی دیگر مواجه شدم و چند نفر ‏دیگر. مادرم به بیماری سرطان مبتلا بود و در اطاقش آرمیده بود. اولین ‏چیزی که به ذهنم رسید به ناهیدی گفتم: «مادرم مریض است لطفا طوری ‏رفتار نکنید که ناراحت بشود.» به همین خاطر وقتی مادرم در اطاقش را ‏باز کرد و آمد بیرون ناهیدی که مردی بلند قامت و خوش سیما بود خیلی ‏مودبانه به مادرم گفت: «شما اصلا ناراحت نشوید هاشم آقا با ما میان و ‏چند روزی هستند و برمی‌گردند مثل برادر من هست و شما هم مثل مادر ‏من هستید یک مو از سرش کم نمی‌شود.» وقتی مرا به تخت بستند ‏ناهیدی بازجوی من بود و بالای سرم ایستاده بود و یکی هم شلاق می‌زد ‏به کف پایم، من تنها عکس‌العملم داد کشیدن بود که ناهیدی دستمالی ‏توی دهانم می‌کرد که داد نزنم و در عین حال روی سینه‌ام می‌نشست که ‏بلند نشوم (فقط پاهایم بسته بود) وقتی دید شلاق تاثیر ندارد. شروع کرد ‏به فحش دادن و گفت اگر نگی مادرجنده می‌کشیمت. سروکله‌ام را تکان ‏دادم فکر کرد می‌خواهم اعتراف کنم. گفت می‌گی اسلحه کجاست؟ ‏دستمال را از دهنم برداشت. بهش گفتم: «شما مگر به مادرم نگفتید این ‏برادر من است و شما هم مادرم؟» دوباره افتاد به جان من و گفت «به جقۀ ‏اعلیحضرت اگر برادرم بودی تکه تکه‌ات می‌کردم» بگذریم این را برای این ‏تعریف کردم که باز هم بگویم از پیش نمی‌توان حکمی صادر کرد من آن ‏زمان نوجوانی بیش نبودم ولی عملا در سطح خودم نیشم را زدم. چون به ‏هرحال کتک که قطع نمی‌شد، چیزی که ماند همین خندۀ وسطش بود! و ‏چقدر خوب بود، ضمن کتک خوردن در دلم می‌خندیدم! باور کنید آدمیزاد ‏جانور غریبی‌ست، من از سعید به عنوان یک شاعر تعجب می‌کنم چطور ‏این ابعاد غریب روح انسانی را نمی‌بیند و به مکانیزم‌های پیچیدۀ این میان ‏توجه ندارد؟! ‏

 

از وجود ترس و توان توام صحبت کردم اجازه بدهید قطعه شعری از شاملو ‏را نقل کنم:‏ 

‏«در زیر تاق عرش، بر سفره زمین 

در نور و در ظلام 

در های و هوی و شیون دیوانه‌وار باد 

در چوبه‌های دار … / در خون و خشم و لذت/ در بی غمی و غم 

در بوسه و کنار یا در سیاهچال/ در شادی والم (…)‏ 

هرجا که درد رو می‌کند سوی آدمی 

هرجا که زندگی طلبد زنده را به رزم 

بیرون کش از نیام 

از زور و ناتوانی خود هر دو ساخته 

تیغی دو دم.»‏

 

‏«در رزم زندگی» احمد شاملو

 

خلاصه بگویم: ‏

من دلسوزی سعید را برای «گوسپندان قربانی» می‌فهمم و همانطور که ‏گفتم توجهی انسانی‌ست. اما این را نمی‌فهمم که چرا پای «کتیرائی» به ‏میان می‌آید و در کنار «گوسپندان قربانی قرار می‌گیرد؟!‏

اگر مسئله «اعدام انقلابی» نوشیروانپور است که می‌توان آن را با صدای ‏بلند محکوم کرد و لزومی به «گستاخی» یا به ابهام و سؤال و مجمل‌گویی ‏نیست؟!‏

 

اگر سعید به این فکر رسیده بود که «ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز» باز قابل ‏فهم می‌شد. اما سعید از یک طرف پای «همایون کتیرائی» را به میان ‏می‌کشد و از طرف دیگر می‌گوید: «این خطر کردن بی‌مُزد و فکندن خود را ‏در بُن چاه» بهر چه بود؟ و خود توضیح می‌دهد که: «می‌خواهد بداند به ‏کجا تاخته و برای چه کین توخته؟ برای اینکه به اینجا برسد و برای ‏چنین دست‌آوردی؟»‏

‏«اینجا» کجاست؟ و «دست‌آورد» چیست؟ 

به نظر می‌رسد «اینجا» تبعید است، اینجا پشتۀ کشته‌ها و در «بن چاه» ‏افتاده‌هایند و لابد «دست‌آورد»ش هم «جمهوری اسلامی»ست؟! ‏ 

گیریم که مثلاً همین باشد، اولاً مقصرش «همایون کتیرائی»ها نیستند. ‏ثانیاً: «بازی اشکنک دارد» و قرار نیست حتی هر مبارزۀ بی‌عیب و نقصی ‏به پیروزی برسد. ولی مهم اینست که «چه آموخته‌ایم؟» (از خود سعید ‏است). ثالثا به رغم همۀ اشتباهات و ضعف‌هایی که در مبارزۀ «همایون ‏کتیرائی»‌ها بود، در تاریخ معاصر ما هیچ گروهی، چنین اقبالی نصیبش ‏نشد که نصیبِ «همایون کتیرائی»ها یا آنان که «بی‌مُزد» «خطر کردند». ‏به راستی چه مزدی از این والاتر؟!‏

 

به یاد آوریم گرد آمدن صدها هزار جان شیفته، هوادار فعال و سمپاتیزان ‏چپ را، به هنگام انقلاب 57، برای ساختن آرزوهای «کتیرائی»ها که آزادی ‏و عدالت اجتماعی بود!‏

 

با شعری از خود سعید حرفم را به پایان می‌برم:‏ 

چنگ به یال موج زن 

توسن کف به لب نترساندت، آی …. پهلوان!‏ 

بر جه و بر فراز شو، چنگ به یال موج زن 

بر سر کف سوار شو، کوهۀ موج برشکن 

موج به زیر می‌کشد گاه و فراز می‌رود 

جهد تو هر چه می‌کنی، از چنگت برون همی غلتد و باز می‌رود

می‌کوبد به سینه‌ات، می‌شکند به قامتت، می‌پاشد به روی تو 

تاخت می‌آورد چو کوسه، چو نهنگ سوی تو 

می‌بردت به کام گرداب و به گوش می‌رسد شیهۀ شوم خنده‌اش ‏ 

باز تو جهد بیش کن دست ز دامنش مکش 

این همه تخته پاره‌ها خار و خسک تفاله‌ها او به کنار می‌زند 

هر که سوار موج شد از پشتش می‌افکند 

باش که جمله بگذرد وین تب و تاب بگذرد 

وین خس و خار و تخته‌ها از سر آب بگذرد 

تا که تو باز باشی و توسن مست کف به لب، یال افشان 

چنگ به یال موج زن باز و از او مترس هان!‏ 

کز پس ای بسا نگون گشتن و زیر و رو شدن‏ 

گاه به اوج بر شدن گه به زمین فرو شدن 

رام تو خواهد او شدن 

رام تو خواهد او شدن. ‏

 

پانوشت‌ها:‏ 

‏1- از سعید است 

‏2- شاملو این نه را به صورت«نع» نوشته است 

‏3- نویسنده‌ای در تبعید که متاسفانه او را از نزدیک نمی‌شناختم با مرگش به او ‏نزدیک شدم !ـ 

‏4- البته از طرف نوشیروانپور 

‏5- «داد بیداد» به همت ویدا حاجبی منتشر شده است.‏ 

‏6- در دفتر شعرهائی که دوست می‌دارم «دریا» نوشته بودم. روزی سعید آن را ‏تصحیح کرد و توفان جایش گذاشت

برای دسترسی به مطلب سعید یوسف لطفا به لینک زیر مراجعه کنید

روایتِ آن دیگری، سعید یوسف

You may also like...

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.