فمینیسم و مقابله با قدرت-خشونت، متن سخنرانی مژده ارسی در سمینار زنان در آلمان، اشتوتگارت

سمینار زنان در آلمان، 16 تا 18 ژانویه 2015، اشتوتگارت
سمینار زنان در آلمان، 16 تا 18 ژانویه 2015، اشتوتگارت

ـ1 پیش درآمد و طرح مسئله

با توجه به حرکت های اعتراضی سال های اخیر در ایران و نقش بارز و بیش از پیش زنان در این حرکت ها و محوری بودن بحث قدرت و انعکاس این بحث در جنبش زنان و جنبش فمینیستی، مباحثاتی درباره کاربرد خشونت و یا عدم خشونت و مسائلی از این دست، لازم دیدم بحث خودم را در اینجا به مسئله فمینیسم، قدرت و درک های موجود بر سر قدرت و خشونت اختصاص دهم.
برای ارائه بحثم تقسیم بندی زیر را برگزیدم: در ابتدا به باز کردن دو گرایش عمده در جنبش فمینیستی بر سر مسئله قدرت و خشونت می پردازم و سپس بحثم را با درک از مفهوم قدرت (قدرت-خشونت در مقابل قدرت-توانمندی) و بازتاب آن در جنبش زنان دنبال می کنم.
در این تقسیم بندی قصد دارم مراحل مختلف پیشرفت موضوعی مشخص یعنی مسئله نظری قدرت و خشونت در جنبش زنان را نشان دهم. البته روند ارائه شده در اینجا هیچگاه یک بعدی نبوده و درهم تنیدگی دیدگاه های مختلف در این زمینه را نباید نادیده گرفت.

2 دو گرایش در رابطه با قدرت: فمینسم برابری طلب و فمینیسم تفاوت طلب
گفتمان برسر مسئله قدرت در فمینیسم از ابتدا مسئله ساز بوده. در اینجا دو گرایش نمونه وار که دو رویکرد و نگرش را متبلور می کنند و در جهان واقعی، گاه مرزهای آن درهم درنوردیده شده است، مورد بررسی قرار می گیرند.
بخشی از جنبش زنان (فمینیسم تفاوت طلب)  قدرت را به عنوان „وسوسه  یا فتنه انگیزی خطرناک“ می بیند. چرا که معتقد است که این بینش برای یکسان سازی زنان و حل شدن آنان درون سیستم تلاش می کند. بخش دیگری از جنبش زنان (فمینیسم برابری طلب) برعکس، شرکت در نهادهای قدرت را به عنوان راهی به سوی آزادی زنان می بیند. در واقع تبلوراختلاف نظر بر سر شرکت در قدرت خود را به شکل یک انشعاب در جنبش فمینیستی نشان می دهد. که بر سر موارد زیر اختلاف داشته و دارند:
 کاری که فرهنگ پدرسالارانه با زنان انجام می دهد (مثلا با سهیم کردن در قدرت، آنان را در سیستم حل می کند)
 مفهوم زن در یک فرهنگ پدرسالارانه چیست و چه می تواند باشد (بحث هویت)

ـ2.1 فمینسم برابری طلب (Gleichheitsfeminismus)
مختصات و ایده های کلیدی فمینیسم برابری طلب برای آزادی زنان را به صورت فشرده، می توان چنین بیان کرد:
• شرکت در قدرت راهی به سوی برابری جنسی و از آن طریق راهی به سوی تغییر اجتماعی است.
• این نظر از موضع انتقادی جامعه مونوگام به قدرت برخورد می کرد. یعنی قدرت مردانه بد است و نفوذ زنان در قدرت باعث تغییر ساختاری و محتوایی در فرهنگ یک بعدی مردانه می شود.
• به عبارتی دست یابی به قدرت باعث فساد شخص نمی شود، بلکه توانایی های او را توسعه می دهد و قوی شدن زنان باعث یک تغییر در خود قدرت نیز می شود.

ـ2.2 نقد فمینیسم برابری طلب از سوی فمینیسم تفاوت طلب
انتفادی که در دهه 70 به این نوع شرکت در قدرت (فمینیسم برابری طلب – اشاره شده در بالا) می شد عمدتا از طرف جنبش زنان آتونوم به عنوان „قدرت دروغین“ نامیده می شد. قدرت مشروطی که جامعه مردان به تعداد کمی از این زنان می دهد تا آنان از این قدرت استفاده کنند و همه چیز را همان طور که هست بگذارند. یعنی روح انتقادی، رهایی بخش و دگرگونی خواه جنبش زنان و جنبش فمینیستی را از آن بگیرند. چرا که این قدرت (یا شرکت در سیستم حاکم) به تعداد کمی از زنان پیشنهاد می شود تا این توهم را به وجود آورد که هر زن توانایی و امکان راه یابی به موقعیت ها و ارگان های رهبری، گرفتن پاداش و پذیرفته شدن از طرف جامعه را دارد. طوری که گویی واقعا یک عدالت واقعی مبنی بر توانایی اشخاص در جامعه وجود دارد.
فمینیسم تفاوت طلب تز سنتی برابری جنسیتی (فمینیسم برابری طلب) را که برای خواست حقوق برابر و برای داشتن شانس برای رسیدن به قدرت و مشارکت در قدرت تلاش می کند را بدین شکل مورد نقد قرار می دهد:
در درک „همانندسازی“، این خطر وجود دارد که „توانمندان“ (زنانی که در قدرت سهیم می شوند) تلاش کنند نحوه تفکر و عمل غالب را بپذیرند. به نحوی که آنان از طریق کارایی همسان با مردان، اثرگذاری همسان و نحوه زندگی همسان به یک وضعیت اجتماعی برسند، که مشابه و همسان با وضعیت اجتماعی مردان دارای قدرت است و همزمان همه غیرتوانمندانی، که با این مقیاس همخوانی ندارند، را محروم  و بی ارزش کنند:
„برابری فقط برای آنان که برابرند“. این تناقضی نگران کننده در جنبش فمینیستی است. چرا که به جنسیت به عنوان پارامتر تعیین کننده تکیه دارد و نه به مناسباتی که زائیده این نابسامانی هاست.
طرز تفکری که قدرت را بر پایه برابری، حقوق برابر، طلب می کند، بسیار پراگماتیستی تراست. زنان می بایستی همانطور که هستند در نهادها و سازمان های موجود و کانال های پیش روی همان طوری که این نهادها هستند، وارد شوند، کیفیت خود را ارتقاء دهند، و به شانس ها چنگ بیاندازند. این نظریه برای خواست های مشخص و اهداف مشخص تلاش می کند و از طریق موفقیت های شخصی و سیاسی جزئی تشویق می شود.
در ابتدا فرصت های برابر با ابزار کلاسیک سیاست زنان پیش برده می شد، همچنین با قوانین برابرطلبانه، سهمیه بندی، تعیین مسئول امور زنان، کمیسیون های کنترل، با خواست های هدفمند زنان در سازمان ها و ارگان ها، در روش های استخدامی، شرکت در حکومت، دسترسی به پست وزارت و غیره…
این سیاستِ چنگ انداختن به قدرت از سوی زنان، بدون شک با تمام محدودیت های قابل توجه اش می تواند با موفقیت هایی هم همراه باشد. منطق این نظر از این حرکت می کند که تمام حیطه های کاری با واسطه و بدون واسطه  به طور اتوماتیک به شکل درصدی تغییر می کنند.
بعدها این تفکربه طرح-واره (کنسپت) دمکراسی جنسیتی توسعه یافت، طرح-واره ای (کنسپت) که می خواست از نظریه خواست و مطالبات زنان و محدودیت روش و حیطه آن فاصله بگیرد. دمکراسی جنسیتی، زنان و همچنین مردان را مخاطب قرار می دهد و „توازن“ میان جنسیت ها را به عنوان وظیفه جامعه، به عنوان رسالت آموزش سیاسی، به عنوان وسیله توسعه سازمانی (برای نمونه می توان در آلمان، به اهداف اساسنامه ای مانند بنیاد هانریش بول، اشاره کرد) قرار می دهد. این نظریه چنین نقد می شود:
این گرایش حافظ سیستم است، به هر اسمی که می خواهد نامیده شود، خواه سیاست برابرطلبی یا دمکراسی جنسیتی. آنها به ریشه چنگ نمی زنند، آنان نقد پدرسالارانه را به یک مشکل کمی تقلیل می دهند (در جایی که از درصد حضور زنان در پست های ریاست و غیره حرف می زنند) و آن را از محتوی خالی می کنند. آنان محتوی شورشی جنبش زنان را چوب حراج می زنند و زنان طبقه متوسط اروپایی را به حامیان اروپا-مرکزی تبدیل می کنند. در مورد وضعیت به دست آمده تک و توکی از زنان موفق، غلو می کنند و سازگاری آنان با سیستم حاکم را لاپوشانی کرده و دست کم می گیرند و کوچک جلوه می دهند.

ـ2.3 فمینسم تفاوت طلب (Differenzfeminismus)
مختصات و ایده های کلیدی فمینیسم تفاوت طلب برای آزادی زنان، و نیز بحث ها و یا نگرانی های موجود درباره شرکت در قدرت را شاید بتوان این گونه خلاصه کرد:
• شرکت در قدرت، بنیادهای انتقادی جنبش فمینیستی را از بین می برد و آن را در سیستم حاکم ادغام می کند.
• وسوسه ای است برای ادامه معیارهای پدرسالارانه، برای تشدید نابرابری، برای امتیاز دادن به عده ای به خرج عده ای دیگر.
• این تفکر براین نکته تاکید دارد که زنان با شرکت در قدرت به „فکر کردن مثل مردها“ مبتلا می شوند.
پشت این دیدگاه که قدرت را بر پایه تفاوت جستجو می کند، قبول این نکته نهفته است که زنان در تاریخ اجتماعی سرکوبشان تبدیل به یک موضوع (شیءواره) جامعه مردان شده اند. بنابراین در ابتدا می بایستی خود را „بازیابند“، اگر که آنان قصد ساختن یک دنیای دیگر دارند (دنیای زنانه)، تنها زمانی می توانند موجب تغییرات شوند که به عنوان „دیگری“ نه به عنوان برابر مرد دیده شوند. این نظر بر این عقیده است که ورود به مناسبات موجود قدرت آنان را همسان می کند و بدین طریق نمی توانند تغییرات کیفی با خود به همراه بیاورند، بلکه فقط، تبدیل به نوع دیگری از تابعیت از منافع مسلط، توسط زنان می شود. بدین وسیله، زنان این مناسبات قدرت را که به عنوان مناسبات خشونت فهمیده می شود، تقویت می کنند. علاوه براین، به عنوان پوششی برای بی حقوقی جنسیتی عمل می کنند و غیرمستقیم خودشان تبدیل به عاملین بی حقوقی موجود می شوند.  به همین دلیل، فرایند هویت یابی به یک قدرت دیگر نیازمند است، یک تعریف نوین از قدرت که زنان خود آن را فرموله کنند و زنان خودشان در آن می بایستی فعال باشند.

ـ2.4 نگاهی به مفهوم قدرت دیگر از دیدگاه فمینسم تفاوت طلب
دسترسی به این قدرت در یک دانشِ ناپدیده شده، به خاک سپرده شده و دزدیده شده، جستجو می شود. دانشی که با اجبار علاقه به جنس مخالف و (حس) مادری  و بی تفاوتی ای سازمان یافته در مقابل  تاریخچه جمعی سرکوب زن و همچنین نسبت به خودآگاهی زنان به فراموشی سپرده شده است. کالایی سلب مالکیت شده و دوباره به دست آمده که به عنوان „قدرت بازمی گردد“ فرموله می شود.
این قدرت، آتونومی و یا خودگردانی و ضدقدرت نامیده می شود. پیامد این موضع، رد هر گونه عضویت دائم (رازداری درونی یک گروه) و تاکید بر شجاعت برای مقابله با سیستم، تصمیم گیری آگاهانه برای این که همواره در حاشیه قرار بگیرند، تا بدین وسیله برعلیه ممتازان قادر به تصمیم گیری باشند، است. ممتازانی که نظم حاکم را علاوه بر مردان، همچنین به زنانی که در برابر شرایط موجود سرتعظیم فرود می آورند، تقدیم می کنند.
در این نظر، همچنین یک آگاهی گینوستریستی (زن-مرکزیGynozentristisch ) ذاتی شده است. نظریه زن-مرکزی از دیدگاه مثبت به ویژگی زنانه نتیجه گیری می کند و بر ضرورت افزایش تاثیرگذاری اجتماعی زنان و نظم اجتماعی مادرسالارانه تاکید می کند. فمینیست های دیگر در این طیف از محاسن اجتماعی یک جامعه زن سالار صحبت می کنند و برای ایجاد آن تلاش می کنند.
انتقاد و سوء ظنی که به این دیدگاه وارد می شود این است که اینان متوهمین، نخبگان و جدایی طلبانی هستند که گاه حتی احتمال این می رود که تا سرحد جنون پاکسازی جهان از مردان پیش بروند. از دیدگاه دیگر، گاهی چشم پوشی آنان از قدرت که به نوعی حسادت هم  تعبیر میشود، به عنوان از زیر بار مسئولیت شانی خالی کردن، تفسیر می شود.
در اینجا مسئله من بررسی این استدلالات نیست بلکه با توضیح کلی این دیدگاه ها می خواهم به بررسی دلایل این سوءظن ماندگار نسبت به قدرت و سپس به تعریف دوگانه از قدرت بپردازم.

ـ2.5 چرا قدرت منفی تلقی می شود؟
استدلال هایی که ارزش گذاری منفی درباره قدرت را تقویت می کنند چنین هستند:
• فاشیسم و دیکتاتوری: رسوایی اخلاقی ای که در قدرت نهفته است، فساد قدرت، در تاریخ آلمان فاشیستی و چهره و فیگور „مرد“ به عنوان نمایندگان قدرت حاکم و سایر کشورهای دیکتاتوری
• ناب نگری مذهبی: دوری از قدرت دوری از گناه است

ـ3 دو گرایش در رابطه با خشونت: فمینسم تفاوت طلب و فمینیسم برابری طلب
در ادامه  به بررسی تحولات نقد فمینیستی قدرت- خشونت از دهه 70 تا به امروز و تزهای متفاوت در گفتمان خشونت پرداخته خواهد شد:
1- فمینسم تفاوت طلب: گفتمان خشونت اعمال شده بر زنان
2- فمینسم برابری طلب: گفتمان خشونت حمایت شده از طرف زنان

ـ3.1 فمینسم تفاوت طلب: گفتمان خشونت اعمال شده بر زنان
این تز در جنبش فمینیستی در دهه 60-70 میلادی مطرح شد که زنان از نظر جنسیتی مشخصه ای مشترک دارند و آن تاریخ آسیب های خشونت آمیز و تاریخ محرومیتشان است. محرومیتی که آنان را به حاشیه جامعه رانده و از آنان انسان رده دوم می سازد. در عین این که آنان همواره مورد خشونت روزانه قرار دارند. این تاریخ سرکوب که اثری عمیق بر زنان داشته همه آنان را صرف نظر از تفاوت های طبقاتی، فرهنگی و اجتماعی با هم متحد می کند.
فمینیسم این دوره، زنان را یک کل واحد تعریف می کند که از یک طرف به عنوان “ سوژه/موضوع انقلابی“ به عنوان انسان هایی که این توانایی را دارند که عمل مشترک کنند و تغییر در توسعه تک جنسی جامعه به وجود آورند، می بیند. از طرفی دیگر، عاملین درد مشترک (کلکتیو) اعمال شده بر زنان را سیستم  پدر سالار تعریف می کند. پدر سالاری به عنوان „بی عدالتی مطلق“، به عنوان „بی عدالتی عمومی و اولیه/ بنیادین“، „نهاد حکمرانی جهانی“ و „سیستم قدرت و خشونت مردانه بدون زنان و علیه زنان“ تعریف می شود. تمام ناحقی های گذشته با نتایج امروزش و تمام ناحقی های امروز با نتایج فردا به همان بیدادگریِ مطلق اولیه یعنی سیستم پدرسالار نسبت داده می شد. برای تمام خشونت های  تجربه شده و بررسی شده یک توضیح عمومی و واحد وجود داشت و آن هم تسلط مردانه و خشونت بود.
سیستم پدر سالار مجموعه آگاهانه و عمومیت داده شده و آسان شده تمام فرهنگ „ناحق“ و یا بیدادگر بود: جنگ های صلیبی، استعمار، شکار جادوگرها، کشتار یهودیان، آشوویتس، هیروشیما، تحقیقات ژنتیک، تخریب محیط زیست، تجاوز و خشونت در زندگی روزمره، همگی جنایات مختلف با ریشه و علل واحد بودند. زنان در این جنایات هیچ نقش و مسئولیت و جوابگویی نداشتند. حتی زنان فعال اس اس در دوره آلمان نازی.
کشف جهان به عنوان جهان مردان با کشف موضوع „زن قربانی“ هم ارز بود. دوری از قدرت برابر بود با دوری از گناه، ناتوانی  با بی گناهی یکسان بود. این نظرات همگی به شکلی مطلق یک بعدی و آگاهانه انتزاعی بودند. آن ها این شانس را داشتند که در ناگزیری و غیر قابل اجتناب بودن روند موجود، وقفه ایجاد کنند (ردِ شرایط موجود – „همینی که هست“). با این وجود، خطر مطرود سازی سیستماتیک و محدودسازی اثرات این جنبش، باعث حفظ و دوام بی تفاوتی نسبت به نرم های اجتماعی می شد. این خطر و نقطه ضعف از دو سو برای این جنبش به وجود می آمد:
• خطر نخست از بیرون جنبش سرچشمه می گیرد: سیستم حاکم چنین انتقادی را به حاشیه می راند.
• خطر دوم که نقدی از نگرش سیستم فمینیسم برابری طلب را در بردارد، از درون جنبش سرچشمه می گیرد: با کناره گیری از ارگانهای تصمیم گیری و اثرگذار، دامنه این جنبش محدود شده، و به دوام نرمهای رایج کمک می کند.

در عین حال این نظریه ها یک موضع سیاسی بودند که
• برای ثبات اجتماعی مزاحمت ایجاد می کردند
• شکاف بین جنسیت ها را نمایان می کردند
• تحقیر نرمال شده و وسیع زنان را در جزئیاتش آشکار می کردند
• توضیح قابل فهم برای تاریخ و تجربه سرکوب و خشونت شخصی در زندگی روزمره ارائه می دادند
• آنها تفسیرهای ساده شده ای برای درد و رنج شخصی و ناخرسندی و نارضایتی سیاسی یافتند
و بدین سان وحدتی بین کسانی که مورد سرکوب و خشونت واقع شده بودند ایجاد کرده و یک حس اتحاد و همبستگی بین زنان به وجود آوردند. زنان را به شاکیان عام  تبدیل کردند. زنان محق بودند طرف سرکوب شدگان و صدمه دیدگان را بگیرند و این چنین از همکاری در سرکوب و مسئولیت پذیری سیاسی مبرا شوند. چرا که خود به عنوان یک مجموعه مورد ستم بودند.

3.2 فمینسم برابری طلب: گفتمان خشونت حمایت شده از طرف زنان
نظریه گفتمان خشونت اعمال شده بر زنان، در اوایل دهه 80 با تز „همدستی زنان“ زیر سوال رفت. تز مزبور بر این عقیده بود که زنان اغلب در مناسبات قدرت و خشونت سهیم و تاثیر گذارند. یعنی اعمال زنان نه فقط بر اساس تحمیل، و محدودیت های عملی اشان، نه فقط بر اثر اجبار است، بلکه همچنین بر اساس انتخاب خود و اغلب خواست خود استوار است. به خصوص اعمالی که در خدمت سیستم هستند. به زنان، دیگر نه فقط به عنوان اسیر، آسیب دیده و مورد سوء استفاده سیستم قرار گرفته، نگاه می شد، بلکه آنها فعالانه وارد میدان می شدند. آنها البته چیزی هم به دست می آورند و آن امتیازات و به رسمیت شناخته شدن سوال برانگیزشان بود. آنان تا زمانی که نقش خود را درون سیستم خوب ایفا کنند، از این نقش خود بهره مند می شوند.
کنسپت یا طرح- واره „همدستی زنان“ علیه تعریف عمومی „زنان به عنوان قربانی مناسبات“ بود. بدین طریق علیه فرار آگاهانه و یا ناآگاهانه از پاسخگویی فردی و جمعی زنان. با طرح تز „همدستی زنان“ دیگر زنان از حمایت تعریف „قربانیان جمعی“ برخوردارنبودند و دیگر تحت تجربه درد مشترک مورد توجه قرار نمی گرفتند. بلکه از طریق مشارکت مستقیم و یا غیر مستقیم در:
• سرکوب خودشان
• مشارکت در سلسله مراتب جنسیتی و در ارزش گذاری بیشتر برای مردان
• مشارکت در تبرئه اجتماعی مجرمان – بخوان مردان
• مشارکت در تداوم خشونت ساختاری

زنان در مناسبات خشونت شریک شناخته می شوند چرا که:
• مناسبات را تحمل می کنند
• کناره گیری می کنند، خود را دائما نادیده می گیرند
• خود را دارای صلاحیت نمی بینند
و این چنین به جزء تکمیل کننده و تقویت کننده سیستم حاکم تبدیل می شوند.
تز „همدستی زنانه“، قبل از هر چیز تلاش متدویکی بود برای شناخت عملکرد جامعه پدرسالار و هم چنین روشی برای شناخت، آنالیز و خنثی کردن همکاری عادی شدهِ بین جنسیت ها (هم زنان و هم مردان) برای موفقیتِ بی عدالتیِ سازمانیافته شده. یعنی شناخت  سازوکارهایی که در موفقیت و ادامه کاری این مناسبات عمل می کند.
هدف این بود که زنان را به چالش بطلبند و زنان ترغیب شوند که نقش حمایتی جمعی خود را در سیستم مسبب بی عدالتی نسبت به خود و دیگران ببینند.
نظریه مزبور در نگاه اول کمتر برای مردان پرووکاتیو جلوه می کرد تا نظریه دیگری که بر „هویت زنانه“ تاکید داشت. در هویت زنانه، زنان خود را با کمال میل به عنوان „جنس دیگر“ می دیدند. و بر رفتار دیگر، اخلاق خاص زنانه، زبان و شیوه تفکر دیگر… تاکید داشتند.
تز „همدستی/ شریک جرم“ مسئله اش آنالیز و نقد اجتماعی بود که با آن زن به عنوان شخصِ اجتماعی خود را دریابد و هم زمان خود را به عنوان موضوع مشخص فرایندهای اجتماعی سرکوب و خشونت ببیند. وقتی شک و عدم اعتماد نه فقط نسبت به جامعه مردان بلکه همچنین نسبت به زنان در جامعه مردسالار اعمال شود، تصویر و تفسیر فمینیستی نسبت به زن تغییر می کند و بحث هویت به پیش می آید. تصویر زنانه زن در مقابل یک دشمن خارجی (یعنی مردان، حکمرانان، مجرمان و سیستم) نامطمئن می شود. چرا که برای درد و خشونت تجربه شده، خودِ زن نیز پاسخگو شناخته می شود و به نقش خود در این روند آگاه می شود. تز „همدستی زنان“
• تمایز واضح بین قربانی و مجرم را از بین می برد.
• در هویت زنانه قبلی اختلال ایجاد می کند و
• به جای آن وحدت و یگانگی زنان در این امر حفظ می شود که زنان در یک پروسه طولانی تاریخی به حمایت کنندگان و شرکای نظم پدرسالار تبدیل شدند. ز

بنابراین اتحاد قبلی دیگر موجود نبود و این چنین به زنان بایستی توانایی تصمیم گیری برگرداننده می شد. تصمیم نسبت به درجه در دسترس بودنشان و خلع قدرت از خود، درجه همکاری با سیستم پدرسالار و این که این موضوع بد است یا خوب است، به خود زنان واگذار می شد.
علاوه بر این از اواسط دهه 70 بحث خشونت به خاطر مداخلاتی که از جانب زنان مهاجر، یهودی و سیاه پوست می شد، تغییر یافت. علت اصلی تغییر در بحث خشونت، عمل نژادپرستانه/ راسیسم عملی بود که از جانب جامعه سفید پوستان و حتی در میان جنبش زنان سفید اعمال می شد . این یکی از مواردی بود که تقسیم بندی های گذشته در مورد خشونت را زیر سوال قرار می داد و آینه ای بود در مقابل جنبش زنان و تصور یک بعدی از بی عدالتی و ناحقی، یعنی ریشه خشونت را مطلقا خشونت جنسیتی دانستن.
همچنین از اواخر دهه 80 میلادی علاوه بر مورد بالا این سوال محوری توجه زیادی به خود جلب کرد که اصولا تفاوت جنسیتی یعنی چه؟ در واقع نقدی بود بر نگاهی که سلسله مراتب جنسی قدرت و روابط قدرت را تنها در میان دو جنس (زن و مرد) خلاصه می کرد و تنها از نرم های رایج میان دو جنسی حرکت می کرد .
این نمونه ها این نکته را روشن می کند که زنان بایستی دانش درباره تاریخ ساختار قدرت و برتری را مورد بررسی قراردهند. در این مجادلات بحث های تاکنونی فمینیسم در باره نظم غیرعادلانه حاکم ناکافی می ماند.

4 قدرت، الزاما به معنای خشونت نیست!
در ادامه به بررسی برداشت دوگانه از مفهوم قدرت می پردازم. در این بررسی برخی از نظرات هانا آرنت را وام  می گیرم. دلیل این که این نظرات را عینا در محتوی و درون مایه ایی (Kontext) که خود هانا آرنت بکار می برد، استفاده نمی کنم و آگاهانه فقط آن ها را وام می گیرم، این است که از نظر من این نظرات قابل نقد شدید هستند و به نتایج بعضا خطرناک می رسند و تا جائی که زمان به من اجازه بدهد به طور مستقل نیز به نقد آنها می پردازم.
از نظر من، روشن ساختن برداشت دوگانه از مفهوم قدرت کمک می کند که به بحث های جنبش زنان از چشم انداز دیگری نگاه شود. یکی از برداشت ها، قدرت و خشونت را معادل قرار می دهد، ولی در مقابل، زاویه نگرش دیگری هم وجود دارد که از قدرت به عنوان یک پدیده سازنده، نام می برد و این مفهوم را در نقطه مقابل خشونت قرار می دهد.

ـ4.1 قدرت-خشونت: درهم آمیزی مفاهیم قدرت، خشونت
معادل قرار دادن قدرت با خشونت و نیز یکسان قراردادن قدرت با سیستم حاکم، نقطه گرهی این نگرش است. چه در علوم سیاسی و چه در زبان محاوره، در نهایت قدرت همان خشونت (Gewalt) محسوب می شود. قدرت به عنوان پله زیرین و پیش ساز خشونت به حساب می آید و خشونت به عنوان شدت یابی قدرت، به عنوان تظاهر قابل توجه قدرت درک می شود.
در قدرت- خشونت، فکر کردن، گفتگو کردن و عمل کردن موضوعیت خود را ازدست داده و بی معنی می شوند. زیرا خشونت به روابط بین انسان ها، درک متقابل، تبادل، زبان خود و زبان دیگری وابسته نیست. خشونت با کمک ابزارهای خود و روابط هدفمند در یک مسیر و عکس العمل از قبل تعیین شده، اعمال اجبار می کند. خشونت، برهان و دلیل را بی قدرت می کند. خشونت انتخاب و تصمیم و قضاوت را بی مورد می کند، به شکلی که خشونت انسان ها را در مسیر غیرزبانی و بدون بحث به تنها واکنشگر تبدیل می کند. خشونت از ابزار، اشیاء، کلمه و همه چیز به عنوان اسلحه استفاده می کند و اتکایش بر آنهاست. خشونت استدلال و گفتگو نمی کند، خشونت گنگ و لال  است.

4.2

 قدرتMacht 

و

  توانایی/توانمندی Fähigkeit
هانا آرنت تفاوت کیفی و اساسی بین قدرت و خشونت قائل می شود. تفاوتی که او با آن  در مقابل تئوری سیاسی حاکم موضع گیری می کند. سابقه موضع او از یک طرف ریشه در آنالیزی از فاشیسم به عنوان حکومت توتالیتر، دارد  –آنالیزهایی برای محو و نابودی قدرت – و از طرفی دیگر ریشه در جنبش های رهایی بخش و نیز جنبش های حقوق شهروندی در تاریخ و همچنین جنبش علیه جنگ ویتنام در دهه 60 یا بحث های درباره مقاومت قهرآمیز و یا مسالمت آمیز. تعریف قدرت از نظر او از تعریفش از توانایی واقعی انسانی و در مفهومی گسترده از توانایی سیاسی ناشی می شود.
قدرت-توانمندی همان توانایی انسان است در با یکدیگر گفتگو کردن، مجادله کردن و همدیگر را متقاعد کردن، که خود را با دیگران همگام کنند و عمل مشترک، با توافقی مبتنی بر رضایت طرفین انجام دهند و دست به نوآوری زنند. قدرت بیان و نتیجه گیری یک شروع است، شروعی که ارتباط میان گفتگو، شنیدن و اقدامی مشترک ایجاد می کند.
هیچ انسانی به تنهایی قدرت-توانمندی ندارد. هیچ فرد تنهایی دارای قدرت-توانمندی نیست، بلکه قدرت-توانمندی وابسته به بیشماری، چندگانگی و کثرت است و وقتی که این بیشماری و چندگانگی ازبین برود، قدرت-توانمندی متلاشی می شود.
بنابراین شرط زایش هر قدرت-توانمندی ای روابط بین-انسانی، در „باهم“ بودن است. به شکل ایزوله و به تنهایی نمی توان در این „باهم“ بودن یا „اشتراک“ سهیم بود و از قدرت-توانمندی حرف زد. یا اینکه انسان آگاهانه از قدرت چشم پوشی می کند و „بی قدرتی“ را انتخاب می کند.
در این نگرش، قدرت و خشونت متضاد هستند و قدرت نوعی از خشونت، خشونت نوعی از قدرت نیست. سرکوب و خشونت از قدرت-توانمندی به وجود نمی آید و قدرت-توانمندی نه از طریق کاربرد خشونت، بلکه برعکس از طریق خشونت نابود می شود. قدرت-توانمندی یک گروه می تواند از طریق خشونت ناپدید شود و همچنین قدرت-توانمندی بزرگ یک جمع از طریق خشونت از بین برود. خشونت  در موقعیتی نیست که بتواند تولید قدرت-توانمندی کند (مانند: جمهوری اسلامی بخاطر قدرتش نیست که سرکوب می کند بلکه از ضعفش است). کسی که با خشونت چیزی را حقنه می کند، بهای این کار را با از دست دادن قدرت می پردازد – مشکل هر دیکتاتور این است که خود را تنها مالک واقعیت می پندارد. بنابراین بنیاد گرا، تک صدا، یک بعدی و بدین طریق خشونت طلب می شود.

ـ4.3 سیاست و قدرت-توانمندی
نکته بعدی و مهم در نظرات هانا آرنت که به بحث ما نیز مربوط می شود، این است که „از آنجائی که ما سیاست را به طور کلی در حیطه خشونت تجربه می کنیم، بنابراین طبیعی است که فعالیت و عمل سیاسی را در مقوله کسی که اجبار می کند و کسی که مجبور می شود، در مقوله حاکم و محکوم بفهمیم“.
او نتیجه گیری می کند که تعویض و اشتباه گرفتن خشونت و قدرت بر روی تفکر سیاسی به طور وسیعی اثر گذاشته و باعث دشمنی و دل زدگی برعلیه خودِ “ گفتگو کردن“ شده است. این گسست در بی ارزش کردن عمل مشترک نهفته است.
در واقع با تفاوت قائل شدن روشن میان قدرت و خشونت قصد این است به گفتگو، آغازمجدد و به عمل بین-انسانی دوباره ارزش اصلی و مرکزی هرکدام از این موارد بازگردانده شود تا این موضوع کانالی شوند به سوی سیاست و سیاسی بودن به عنوان مکان کثرت و چندگانگی و به این شکل این مکان و ظرف ساخته می شود.

مهم نجات مفهوم سیاست و بدین وسیله هم زمان رجوع  به جهان  است. رجوعی که به کثرت و چندگانگی این بیان را می دهد تا فضای تهدید شده و به خطر افتاده بین انسان ها را نجات دهد. فضایی که در آن تنها از طریق یک گفتگو –  که فرمان نیست –  و یک گوش فرا دادن – که فرمانبرداری نیست –، توانایی های اساسی و فرصت های سیاسی انسان ها می تواند شکوفا شود.
شاید با استعاره متعارف کنسرت  –  عمل در کنسرت – روشن شود که منظور هانا آرنت  چیست: مسئله بر سر شور و اشتیاق برای تصمیم و پروژه های مشترک، همیاری و همکاری در میان نقش های متفاوت، تساوی در میان مشارکین در نقش های تقسیم شده در بینشان، ضرورت حضور تک تک قسمت ها، طنین و پژواک و تطابق متقابل، مسئولیت پذیری و جوابگویی تک تک افراد در مقابل عملکرد مشترک، نگه داشتن حد و حدودها است.
بیشتر از همه،  این تاکیدات برای همه گروهای اجتماعی جالب است که مدت هاست در نهانخانه، در سایه افکار عمومی و در نظرات خود و در اعتراضات سرکوب شده وجود داشته اند. با این زمینه می تواند مفهوم به کار برده شده توسط آرنت برای دعوای دائمی ما با قدرت روشن کننده و کمک کننده باشد. ولی لازمه این مسئله آن است که به دیگری به عنوان نظر و دیدگاه معمول درباره مسائل اجازه دهیم و این مناسبات قدرت-توانمندی را از محتوی دمکراتیک رادیکال خود جدا و ایزوله نکنیم.
شعارهایی مانند „باید از قدرت دوری کرد“ و تهدیداتی مانند „قدرت فاسد می کند“، هیچ تفاوتی  بین قدرت اعمال شده از جانب سیستم حاکم که دست به سرکوب می زند و دارای موقعیتی ثابت است با قدرت – توانمندی که در عمل مشترک در مقابل قدرت – خشونت پیش می رود و روند غیرقابل پیش بینی و غیر ثابت است، قائل نمی شود. „عمل کردن مانند اندیشیدن، مانند خود زندگی کردن است“ (هانا آرنت). عمل مشترک یک فرصت برای انسان است فرصتی که می بایستی برای همه فراهم باشد و فرصتی که سیاست را به همه گارانتی می کند. و تازه وقتی که همگی توانایی عمل پیدا کردند، آزادی قابل دسترسی خواهد بود.

ـ4.4 جداسازی جنسیتی متفاوتین و مختلفین
اتصال قدرت در روابط انسانی توجه را به ارتباط میان قدرت (نه خشونت) و گفتگو معطوف می دارد. گفتگو چیزی است در میان متفاوتان. از این نظر دیالوگ در وحله اول به معنی درک، به مفهوم پلی است که از طریق آن تفاوت ها خود را نمایان می کنند و از یکدیگر می آموزند. در مرحله بعد به معنی مرجع جهانی است محلی برای بروز تضاد و درگیری درباره جای مشترک سومی که در این جای مشترک وابستگی متقابل، خود را نمایان می کند و این حقیقت که جهان مشترک همه ما هرگز تنها از یک چشم انداز قابل درک نیست. و سوما اندیشیدن، یعنی یک گفتگوی درونی دارای یک رودرویی و مقایسه درونی انتقادی است. چراکه در آن من، خودش را به عنوان جمع نشان می دهد و می تواند چشم انداز  دیگران را مورد توجه قرار دهد. این من است که به طرح سوال می پردازد، شک و مخالفت طرح می کند و منی است که حساب پس می دهد.
از آنجائیکه این گفتگو در تفاوت میان انسان ها زنده است،  با مقوله بندی تفاوت ها به مفردها – „این“ زن، „این“ مرد، „این“ یهودی، „آن“ همجنس گرا، و…– و همچنین با سیاست هویتی (Identitätspolitik)، در توافق نیست. وقتی که قصد چنین دسته بندی هایی در این نهفته است که از یک طرف اتحادها و مجموعه هایی  اختراع کنند و بدین وسیله تفاوت درونی و داخلی دسته بندی ها را از بین ببرد (یعنی تفاوت در داخل یک دسته بندی را)  و از طرفی در بین دسته بندی ها جدایی های شدید و سلسله مراتب هایی ایجاد کنند، آنگاه تمام زمینه های لازم برای گفتگو از بین رفته است. هدف هویتی چنین مفردسازی هایی همچنین باعث فقدان زمینه برای گفتگو است، چرا که دسته بندی هویتی همواره محرومیت و کنارگذاشته شدن از پیش تعریف شده کسانی که به این مجموعه تعلق ندارند، و بدین وسیله فرایند خشونت آمیزشان را طلبد می کند. گفتگو، کنش و قدرت به خدمت چنین مکانیزم های جداکننده ای در نمی آیند. این سه موضوع (گفتگو، کنش و قدرت-توانمندی) به دنبال اهداف و محتواهای مشترک میان مختلفین هستند.
وقتی کثرت و جمع شدن می بایستی فقط و فقط حول مسئله جنسیت انجام شود، جنسیتی که به زور و اجبار به عنوان یک مجموعه در آمده است، آنگاه این مجموعه نمی تواند به مفهوم مقوله „همسان“  نه هدفی سیاسی داشته باشد و نه پایه و بنیادی تجربی برای عمل و کنش مشترک. چرا که اعضای این مجموعه جنسیتی همگی به زور در یک کاتاگوری گنجانده شده اند و این تائیدی آزادانه نیست. رضایت و تائید آزادانه برای ساخت یک „چارچوب زندگی زنانه“ و برای هویت جنسیتی تجویز شده، نمی تواند وجود داشته باشد. تمایز میان قدرت و خشونت به خدمت تقسیم بندی جنسیتی مشخص در نمی آید.
نه خشونت زنانه است و نه عدم خشونت، بلکه دفاع از کثرت گرایی است که خود را در همکاری میان انسان ها و حفظ آزادی، بیان می کند. مسئله نه بر سر جنسیت مجرم، بلکه بر سر ماهیت خشونت است. زنان مانند مردان می توانند به عنوان بخشی از یک گروه خشن، گفتگو و عمل کنند، درجایی که به شکل سلسله مراتبی یا با حقوق  برابر در کلیه اعمال گروه، نقش داشته باشند و به دلیل تسلیم شدن در برابر ناتوانی به امر توانایی ضربه بزنند. اینجاست که پای خشونت به میان می آید. (موارد تاریخی مانند: گلدامایر، مارگارت تاچر، آنجلا مرکل تا شکنجه گر زن در ابو غریب و…)

5 نقد نظرات هانا آرنت
5.1 سیاست به عنوان امری ماوراء طبقاتی: نجات سیاست و سیاسی بودن
مشکل هانا آرنت این است که جدایی سخت بین موضوع شخصی و عمومی قائل است. این جدایی پایه فکری اش برای طبقه بندی ای غیرتاریخی و ذاتی برای فعالیت های انسانی می شود. نکته کلیدی در چنین نگرشی، کندن ریشه های واقعی چالش یا گفتمان سیاسی از منافع طبقاتی، اقتصادی-اجتماعی و یا جنسیتی است. با ریشه کنی این پایه های عینی در مجادلات سیاسی، سیستم و بحث غالب و حاکم، به طور ضمنی به پیش فرض آغاز هر گفتمانی تبدیل می شود و جدال عینی منافع طبقات و اقشار، جنسیت ها، نژادها، به گفتمانی کلامی و تهی شده تبدیل می شود.
برای نمونه، مسائل جنسیتی از این چشم انداز، در حیطه شخصی و یا بهتر بگوییم اجتماعی گنجانده می شود و از مسائل و حیطه سیاسی خارج می شود. همچنین محتوای تهی که برای حیطه سیاست قائل است بدین شکل اعلام می شود: فقر مانند مسائل جنسیتی برای او مسائل فنی هستند و بدین سبب در حیطه مشکلات قابل حل سیاسی نمی گنجند . هانا آرنت در تئوری سیاسی اش بیشتر متفکر مرزبندی است تا متفکر وساطت. تقسیم بندی حوزه های اجتماعی هانا آرنت بدون هیچ زمینه تاریخی است و به همین دلیل اجازه هیچ قابلیت تعویض بین مرزکشی ها (مرز بین حیطه خصوصی و عمومی و یا اجتماعی و سیاسی) را هم نمی دهد.
با چنین نگرشی، او در حیطه سیاست هیچ تفاوتی میان نژاد، جنسیت و طبقه قائل نبود . از نظر او، همه ایسم ها رد بودند چرا که وابستگان به نظریه مشخص به یک محتوای واحد و ثابتی وابسته می شوند و این با آزادی افکار، رفتار و گفتار خوانایی ندارد. سخن گفتن از سیاست تهی و خلع سلاح شده، اینجا معنای ملموس خودش را می یابد. تجربه زندگی واقعی نشان می دهد که اتفاقا اعتراض به همه این سیاست های سرکوب نژادی، جنسیتی و طبقاتی است که آزادی افکار، رفتار و گفتار را می آورد نه دوری از آن. و هانا آرنت با تمام توان نظری اش می کوشد که صورت مسئله را پاک کرده و تعریفی سرخود و دلبخواه از رابطه سیاست و منافعی که در پس پرده آن مستتر است ارائه دهد.

ـ5.2 دیالوگ و فاصله گیری از نقش قربانی
بنابر بحث های ارائه شده در بالا، می بینیم که نیاز به گفتگوی درونی در جنبش زنان و گفتگو با دیگر جنبش ها بیش از هر چیز واضح ست. این گفتگو به معنای رد تضادها و اختلافات نیست بلکه گفتگو بین کسانی است که منافع مشترک دارند. نه با کسانی که مدافع ادامه یابی و حیات مجدد مناسبات سرکوب باشند. نکته گرهی و انحرافی در نظرات هانا آرنت این است که اصل گفتگو را نیازمند رد هرگونه دوگانگی موجود می داند. یعنی پیش شرط دیالوگ برابر را رد تضاد طبقاتی، سیاسی و غیره می بیند.
مشکل او این است که از طبقات و نیروهای اجتماعی سرکوب شده می خواهد که همه پیش فرض های قبلی خود را یعنی تاریخ سرکوب در گذشته و حال خود را کنار گذاشته، خلع سلاح کامل فکری و نظری شوند و با „انسان برابر“ که اتفاقا تمام قدرت حاکمه، سیستم سرکوب چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی و نظامی در دست دارد، به گفتگو بنشیند. او تاکید دارد در این دیالوگ و گفتگو بحث حاکم و محکوم را به کناری بگذاریم. پرسش مرکزی این است که آیا طبقات حاکم در موقعیت برابر با ما قرار دارند؟ مگر از آنان خلع ید شده؟ مگر دیگر ابزار و مناسبات سرکوب از بین رفته که همه نیروهای اجتماعی که هریک به شکلی چه در جنبش زنان، چه در جنبش کارگری و جوانان مورد سرکوب واقع می شوند، با طبقات حاکم به گفتگو بنشینند؟
او بر فاصله گیری از نقش قربانی تاکید می کند. نکته ای که „به طور کلی“ می تواند درست باشد، ولی مشکل آنجا آغاز می شود که آرنت تعبیری خطرناک از این ایده به مخاطبینش عرضه می کند. هانا آرنت می گوید:
“ این درست نیست که ما همواره و همه جا تحت تعقیبان بی گناه هستیم. اگر این موضوع اما درست باشد، وحشتناک خواهد بود: این امر می تواند باعث حذف نهایی ما از تاریخ بشریت شود … “
در هم آمیزی مرزهای بین مجرم و قربانی مورد علاقه نازی ها در آلمان و مورد علاقه همه مجرمین و جنایتکاران، مشکل جدی برای این تعبیر هانا آرنت ایجاد می کند. چرا که او تقسیم بندی گناه و مسئولیت (Schuld und Verantwortung) را به خاک می سپارد . او نمی تواند ادعا کند که کنشِ مجرم برآمده از این امر است که او نیز قربانی شرایط سیاسی، اجتماعی و یا غیره بوده است و یا شاید به دلیل رنجی که از خشونت برده؛ دست به چنین اعمالی زده است. و همین طور تحت عنوان خود-انحطاطی مجرم از طریق اعمال ناحقش بی آن که قصد و منظور آرنت باشد، او مجرم را از طریق تاکتیک کم رنگ کردن گناه، تا جایگاهِ قربانی اخلاقی اعمالش، ارتقاء می دهد. و بدین گونه، درپسِ „قربانی بودن“ اخلاقی و شخصیِ „قربانی“، اعمال ناحق مجرم را کم رنگ می کند .
او خواهان این است که ستم دیده و ستمگر، قربانی و جانی، با هم، نقش هایشان را تعویض کنند و خود را برای فهمیدن و درک متقابل همدیگر، به جای دیگری قرار دهند. فاصله گیری از نقش قربانی به این معنا نیست که ستمدیده را مجبور به فهمیدن و درک ستمگر کنیم و از این طریق در مبارزه با ریشه های خشونت و سرکوب ناتوان و بی عمل شویم. آنطور که از نظرات هانا آرنت در مورد بخشش می توان دید که او قائل به یک آگاهی مشترک بین قربانی و جنایت کار در باره ماهیت بی عدالتی است، بدون آنکه پشیمانی به عنوان یک موضوع حتما لازم باشد .
و اینچنین است که ستمگر و جانی ای که مسئولیت عملش را نپذیرفته، سیستمی که همچنان بیدادگری را تولید و بازتولید می کند، در اینجا به سایه رانده می شوند. بدین ترتیب، ایده مرکزی هانا آرنت، کارکرد خود را به عنوان ایده ای برای حفظ چنین بیدادگری ای نمایان می سازد.
این نظریه، پیش شرط مقابله با بیدادگری ها و ناحقی های سیستم موجود را، نخست تسلیم و ادغام در ایدئولوژی حاکم می داند و منافع واقعی نیروها و طبقات اجتماعی، در پس پرده چنین استدلالاتی پنهان می شود.

ـ5.3 یکی دانستن سیاست با دولت
از کاستی های آشکار نگرش آرنت، یکی دانستن سیاست با دولت است. در نزد او ضروریات، شرایط  و نگرانی های زندگی روزمره همگی خارج از حیطه سیاسی و در حیطه شخصی می گنجند و همانطور که گفتم از جمله مسائل زنان . البته این جداسازی او با جداسازی مرسومی که بین مسئله خصوصی و عمومی مطرح می شود یکسان نیست.
جدایی ای که او قائل می شود میان سیاست و جامعه است. هدف او دفاع کردن از موضوع سیاسی در برابر موضوعی اجتماعی است. نظر او بر می گردد به یونان قدیم که ایده الش بود، یعنی پولیس به عنوان فضایی که کاملا متفاوت از حیطه سیاسی امروز عملکرد داشت.
از نظر او در حیطه سیاست: انسانهای برابرگردهم می آیند تا همدیگر را با استدلال هایشان متقاعد کنند، فکر کنند و با یکدیگر گفتگو کنند. او می گوید این نوع از سیاست را امروزه ما نمی توانیم تصور کنیم. انسان امروزی دیگر مانند زمان یونان قدیم نه به عنوان هستی سیاسی بلکه به عنوان هستی اجتماعی محسوب می شود. یعنی ویژگی خاص انسانی تنها در این دیده می شود که انسانها به یکدیگر نیازمند هستند. سیاست به عنوان جایی دیده می شود که راجع به این امر قانونگذاری و فکر می شود.
در مقابل هانا آرنت اصرار دارد که انسان موجودی سیاسی است. یعنی موجودی که با انسان دیگر در رابطه سلسله مراتبی قرار نمی گیرد بلکه به عنوان موجودی برابر و متفاوت، به عنوان موجودی متفکر، گفتگو کننده  و عمل کننده است که هر کدام یگانگی و خودویژگی به جهان ارائه می دهند. در سیاست مورد بحث هانا آرنت مسئله دیگر بر سر این نیست که هر کدام منافع خاص خود را در یک موضع و موقعیت تعادل قرار دهند. (مانند لابی یا سیاست حزبی) بلکه مسئله بر سر این است که مشترکا جهانی را بسازند. در حالی که معیار فکر کردن، متقاعد ساختن و استدلال آوردن این است که آزاد از منافع سیاسی و  ضروریات زندگی تنها بر روی سعادت عمومی متمرکز شویم. هدف آرنت نجات این کیفیتِ با هم فکر کردن و با هم گفتگو کردن، با هم ساختن جهان در پولیس یونان قدیم بود. محیط عمومی که در آن عمل سیاسی ممکن بود. اواین مکان را  قلمرو آزادی می نامید .اما واضح است که این فضای „آزاد“ از روابط سلطه، تنها  در میان Oikodespoten برابر، یعنی مردان غیر برده، امکان پذیر بود. مشخصه مرکزی پولیس (آرمانشهر هانا آرنت) یعنی استمرار و آزادی، بر بنیاد اسارت باقی انسان ها، یعنی بردگان، زنان و کودکانِ همین انسان های „آزاد“ شکل می گرفت . هانا آرنت اما خوب می داند که چنین چیزی به قیمت بالای به بردگی کشیدن آنان که آزاد نبودند و سرکوب زنان بود. آرمانشهر هانا آرنت، بر دوش انبوه بردگان استوار است و مازاد اجتماعی حاصل از کار بردگی است که به پولیس یا دولتمردان آرمانشهرِ هانا آرنت مجال چنین گفتگوهای سیاست مدارانه ای می دهد. قیام بردگان، در نظریه منسجم آرنت، اغتشاشی از بیرون، از جهان عینی ایجاد می کند.
نظریه آرنت با ماوراء طبقاتی دانستن سیاست و مخدوش کردن تعریف دولت، شاید از درون بی تناقض به نظر آید، اما در سنجش با جهان بیرونی و واقعی در هم می شکند و فرومی پاشد. در نظرات آرنت این سوال بدون پاسخ می ماند که چگونه این امکان وجود دارد که پرنسیب سیاست ورزی یعنی گفتمانی که در میان یونانیان قدیم بود که نه بر اساس منافع بلکه بر اساس طراحی جهان با کمک یکدیگر، عملی شود؟! این عمل بدون نگرانی برای ضروریات زندگی ممکن نیست.  نگرانی ای که با بهره کشی از کار برده ها و زنان برای حاکمان برطرف می شد!
در برخورد با محیط های اجتماعی در جامعه مدرن و از دید او انجام وظایفی که در قدیم در حیطه خصوصی بوده ولی امروزه سیاست – بخوان دولت – این وظایف را ایفا می کند، تحت عنوان „عروج موضوعات اجتماعی“ محتوی انقلابات مدرن را به تظاهر فقر اجتماعی تقلیل می دهد؛ یعنی به فریاد انسان ها برای نان. بدون شناخت از اینکه این عروج موضوعات اجتماعی، فضایی می سازد و برای اولین بار به انسان هایی اجازه ورود به حیطه ها داده می شد که تا آن زمان این فضاها به روی آنان بسته بودند .
علاوه بر این، مبارزه برای اینکه موضوعی را به موضوعی عمومی و سیاسی تبدیل کنیم، خود نشان از مبارزه برای عدالت اجتماعی است. از جمله مسائل زنان. همچنین مسائل اقتصادی و مسائل روزمره عمومی مانند مسائل سیاسی عمومی وابسته و در خدمت منافع سیاسی و طبقاتی بوده و هست. با این تفاوت که در یونان قدیم تنها طبقه شهروندان رومی به موضوعات سیاسی دسترسی داشتند و به آن دیگری [یعنی مسائل اقتصادی و مسائل روزمره عمومی]، بقیه طبقات و اقشار، بدون حق شهروندی، یعنی زنان و برده ها .

5.4 جداسازی مکانیکی جنبش های اجتماعی از سیاست (امر اجتماعی، سیاسی است!)
در آرمانشهر آرنت، سیاست نمایندگی جایی ندارد ولی از این مقدمه که الزاما نادرست نیست، به نتایجی بسیار نادرست و فاجعه بار می رسد. او رد سیاست نمایندگی را به جنبش های اعتراضی فرودستان گسترش می دهد. از نظر او منطق نمایندگی کردن کاملا مردود بود. به این معنا که برای او ممکن نبود، زنان برای زنان دیگر حرف بزنند، یهودیان برای بقیه یهودیان، همچنین سیاهان برای دیگر سیاهان حرف بزنند و نمایندگی کنند. تعدد انسانی برای او بدین معنا بود که انسان ها متفاوتند و آنان خواهان این هستند که از همدیگر متفاوت بمانند  و یک شکل و یک سان نشوند.
در حالی که مسئله زنان برای او یک مسئله اجتماعی و  غیرسیاسی باقی می ماند، ولی بعدها مسئله یهودیت برای او مسئله سیاسی می شود. چرا که یهود ستیزی از طریق نازی ها کارکتر اجتماعی خود را از دست داد. در مورد نژادپرستی او به طور مشخص و روشن نظرش را تغییر داد: در دهه 60 تفسیری در رابطه با یک قانون که جدایی نژادی را در مدارس آمریکا رد می کرد، نوشت. او این قانون ضد نژاد پرستی را غلط نامید چرا که از نظر او تربیت کودکان همانند روابط بین جنسیتی در حیطه اجتماعی می گنجد. بنا براین، این سوال که کودکان با رنگ پوست متفاوت در کنار هم تدریس شوند حیطه کار سیاست نیست.
این بار، تناقضات آرنت چنان حاد و روشن بود که در مناظره ای که با یکی از فعالین حقوق سیاهان داشت، نظرش را تغییر داد و نژاد پرستی را نیز مانند یهودی ستیزی که از جانب حکومت اعمال می شود، موضوعی سیاسی نامید. همچنین در سال 1972 در گفتگویی با دوستانش می گوید ساخت مسکن یک مشکل و مسئله اداری است که همچنین دارای جنبه های سیاسی است مانند مشکل انتگراسیون . ولی مسئله زنان برای او همچنان مسئله ای غیر سیاسی باقی ماند.

ـ6 جمعبندی
من در اینجا سعی کردم گرایش های فکری درباره قدرت و خشونت را از دهه 60 میلادی تا کنون ارائه دهم. بر این نکته تاکید داشته ام که از مفاهیم قدرت و خشونت باید تعریفی دقیق و غیر التقاتی ارائه شود. برای این تفکیکِ مفهومی، از ایده های هانا آرنت در باره قدرت و خشونت استفاده کرده ام ولی برای مرزبندی با نتایج غلطی که او از این مباحث و مقدمات می گیرد، در قسمت بعدی به نقد نظراتِ آرنت تا آنجایی که فرصت اجازه می داد، پرداختم.
از نظر من، جنبش زنان باید قدرت مند باشد ولی نه به این معنا که به دام ایده های سازش طلبانه „فمینیسمِ قدرت“ (برابری طلب) بیافتد. به این معنا که „قدرت – توانمندی“، تفاوت آشکار و ماهوی با قدرت اعمال شده از جانب سیستم حاکم دارد. „قدرت – توانمندی“ از پایه و بدنه جنبش سرچشمه می گیرد ولی در مقابل، قدرت سیستم حاکم، یا „قدرت-خشونت“، دست به سرکوب جنبش می زند. قدرت – توانمندی در عمل مشترک در مقابل قدرت – خشونت به پیش می رود و بدین گونه با در هم آمیزی این دو مفهوم به وسیله فمینیسم تفاوت طلب نیز مرزبندی دارد.
رهایی زنان ممکن نیست، مگر این که، همه این تلاش ها را در ارتباط با وضعیت اقتصادی، اجتماعی و به طور خاص قدرت سیاسی ببینیم و با رودرویی و درگیری فعال با مناسبات قدرت – خشونت و به چالش طلبیدن مکانیزم های سیاسی موجود، جنبش زنان را از حاشیه نشینی و انزوا خارج کرده و با دامن زدن به گفتگو، چه گفتگوی درونی و چه با دیگر جنبش های اجتماعی – سیاسی چه به شکل فردی و چه به شکل جمعی از موقعیت „زن قربانی“ فاصله بگیریم. سه موضوع گفتگو، کنش و قدرت-توانمندی به ما این امکان را می دهد که  به دنبال اهداف و محتوای مشترک میان مختلفین باشیم و متحدین خود را با منافع مشترک در مقابل اقشار و طبقاتی که مانع تحقق اهدافمان هستند، بیشتر کنیم.

به دریافت من، جنبش زنانی که محدود به طبقه میانه مرفه نیست، یعنی جنبش گروهی فراگیر و قائل به نقد سیستم پدرسالار و نقد منسجم سرمایه داری است که دارای اهداف مشخص است که بر نفی قدرت و رهایی از هرگونه سیستم اعمال قدرت تاکید دارد. ولی تاکید دارد که بدون ایجاد آلترناتیوی در برابر قدرت، قادر به محو و مضمحل کردن قدرت-خشونت نیستیم. مبنای چنین موضعی، بر پایه دیدن دیالکتیک محو طبقات و دولت است. این دیدگاه، اضمحلال هرگونه سلسله مراتب قدرت (از جمله اعمال قدرت برپایه جنسیت) را، هدف نهایی خود قرار می دهد. برای محو مناسبات قدرت، بایستی شرایط تاریخی و اجتماعی معینی را فراهم آورد که نیاز به اعمال قدرت نباشد و یا این که همگان از شرایط برابری برای اعمال قدرت برخوردار باشند.
قدرت-توانمندی، اقتدارانسانی، ضد قدرت-خشونت است و بدیلی (آلترناتیوی) علیه آن است. به همین دلیل، امروزه، گفتگو برای دامن زدن به یک جنبش اجتماعی فمینیستی که با نقد منسجم سیستم پدرسالار و نظام سرمایه داری همراه است، ضرورتی بیش از پیش یافته است.

منابع

– Hannah Arendt, Macht und Gewalt, München 1970
– Hannah Arendt, Was ist Politik? Fragmente aus dem Nachlaß, München 1993.
– Hannah Arendt, Vita activa, München 1989
– Hannah Arendt, Über die Revolution. München 1965
– Gudrun-Axeli Knapp, Angelika Wetterer (Hg.):Soziale Verortung der Geschlechter, Gesellschaftstheorie und feministische Kritik, Münster: Westfälisches Dampfboot 2001.
– Rahel Jaeggi: Wie weiter mit Hannah Arendt? Hamburger Edition. Hamburg 2008
– Antje Schrupp, Hannah Arendt und der Feminismus:
http://www.antjeschrupp.de/hannah-arendt-vortrag
– Antje Schrupp, «Sich von der Macht verabschieden«:
http://www.antjeschrupp.de/differenz-geschichte:

– Christina Thürmer-Rohr, Gewalt und Dialog, «Das spezifisch Böse der Gewalt ist ihre Stummheit» (Hannah Arendt)
http://www.cfd-ch.org/pdf/frieden/womanoeuvres/thuermer-rohr_dt.WS.pdf

– Christina Thürmer- Rohr: Die unheilbare Pluralität der Welt von Patriarchatskritik zur Totalitarismusforschung*
http://web.fu-berlin.de/postmoderne-psych/berichte2/thuermer_rohr.htm

– Diplomarbeit von Aysel Sirmasac, Feminismus, Geschlecht und Macht:

Klicke, um auf 2-sirmasac-diplomarbeit–gender_und_macht_in_den_ib.pdf zuzugreifen


– Ariane Windhorst, Die politische Rolle der Öffentlichkeit unter besonderer Berücksichtigung des Web 2.0

Klicke, um auf Windhorst_Ariane.pdf zuzugreifen


– Ingo Freese M.A., Die antike Stadt als politische Konstruktion und historischer Lebensraum. Überlegungen zum Verhältnis  von Öffentlichkeit und Privatheit im Denken Hannah Arendts:

Klicke, um auf 1.pdf zuzugreifen


– Jakob Stefan Seitz, Hannah Arendts Kritik der politisch- philosophischen Tradition, unter Einbeziehung der französischen Literatur zu Hannah Arendt:
https://books.google.de/books?id=affI5pBWVfUC&pg=PA152&dq=was+ist+politik+hannah+arendt&hl=de&sa=X&ei=lQ3JVJGmHu6t7AbJ8YCwCA&ved=0CDMQ6AEwAA#v=onepage&q=was%20ist%20politik%20hannah%20arendt&f=false
– Thomas Dürr, Hannah Arendts Begriff des Verzeihens:
https://books.google.de/books?id=RDT1AwAAQBAJ&pg=PA409&lpg=PA409&dq=hannah+arendt+opferrolle&source=bl&ots=Nzyg5m2oNf&sig=4lNOr_lTyYe3NNBUIKIwG61wMMo&hl=de&sa=X&ei=KprLVPCMPIyf7gbns4GoAw&ved=0CD0Q6AEwBA#v=onepage&q=hannah%20arendt%20opferrolle&f=false

– زن نگار، نشریه پژوهشگران و کنشگران مطالعات زنان، شماره 7، آذر ماه 1391، دسامبر 2012
– مجله آوای زن
– سایت اینترنتی مدرسه فمینیستی
– هنجارانگاری دگرجنس‌گرایی و خشونت، ضمیمه ارائه شده توسط عسل اخوان، زهرا، ن. به لینک زیر مراجعه کنید:

http://dialogt.de/assal_akhavan_20150212/