اندوه پائیزی

در پی انتشار یاد  روزنامه و تقاضا از کسانی که یاد و نامی  از جانفشانان دهه خونین 60 را به یاد دارند و یا خاطره ای از عزیزی را در ذهن سپرده اند برای انتشار و ثبت در تاریخ برای ما ارسال دارند. یکی از عزیزان از ایران متن زیر را برای شبنامه و یاد روزنامه ارسال نموده تا از این طریق این متن منتشر گردد. ضمن تشکر از این عزیز بار دیگر از شما عزیزانی که خاطره یا یادی از جانفشانان دهه 60 دارید تقاضا داریم این نام و خاطرات را برای ما ارسال دارید تا با انتشار آن ضمن افشای جنایات نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی  نقشی در یادمان این جانفشانان داشته باشید.

با تشکر فراوان گفتگوهای زندان .

 اوائل اردیبهشت سال 1360 بود درب زیر هشت بند 10 واحد 2 زندان قزل حصار باز شد و جوانی سیاه چرده و لاغر اندام وارد بند شد مسئول بند او را به سلول ما آورد. اتهامش هواداری از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران(اقلیت) بود نامش محمد فیروزی بود.

از زندان بندرعباس تبعیدش کرده بودند، حکمش حبس ابد بود. مثل خود بندر گرم و دوست داشتنی بود. از اردیبهشت 60 تا اواخر مرداد 60 با هم بودیم روابط ما دو نفر طوری بود که انگار سالیان سال است که همدیگر را می شناسیم و و از بچه گی با هم بزرگ شده ایم.

بند 10 واحد 2 قزلحصار مختص زندانیان سیاسی بود و مثل زمان شاه مسئولیت زندان به عهده شهربانی بود. سلولهای ضلع شمالی به بچه های چپ و فرقان و ضلع جنوبی که رو به حیاط بند بود  به بچه های مذهبی(مجاهدین و آرمان مستضعفین و…) اختصاص داده شده بود .

دقیقا“ یادم نیست اما فکر کنم روزهای چهارشنبه بود که عصرها نوبتی توی بند چای پحش می کردند. آن روز(آن چهار شنبه) نوبت بچه های مجاهد بود که چای پخش کنند. سعید متحدین (برادر محبوبه متحدین که در سال 1358 دستگیر شده بود) مسئول پخش چای بود. سعید کتری به دست وارد سلول ما شد، محمد لیوان های پلاستیکی آبی رنگی را که داشتیم بین افراد سلول پخش کرد. سعید شروع به ریختن چای نمود تا به محمد رسید، محمد لیوان را بالا گرفت.

 سعید گفت: لیوان را پائین بیار تا بتوانم چای بریزم.

سعیدبا خنده  تکرار کرد: بیا پائین

 محمد گفت: توبیا بالا

محمد در جواب گفت: ما از موضع خودمان پائین نمی آییم

سعید کتری چای را بالا آورد و چای ریخت و با خنده سلول را ترک کرد.

زمان سپری شد تا بعد از 30 خرداد 1360 که دادستانی واحد 3 را تحویل گرفت، ما را هم می خواستند به واحد 3 منتقل کنند وما بین دادستانی و شهربانی گیر کرده بودیم زندانیها مخالف انتقال زیر نظر دادستانی بودند. ابتدا شهربانی چی ها طوری وانمود می کردند که نمی خواهند به تقاضای دادستانی تن بدهند (این ظاهر قضیه بود آنها بدشان نمی آمد از شر ما خلاص شوند) ولی بعد از 2 روز تسلیم شدند و ما را به واحد 3 منتقل کردند. سعید متحدین را درست بعد از 30 خرداد از ما جدا کرده و به اوین منتقل نمودند. ما را وارد بند یک واحد 3 کردند قبل از ما تعدادی از زندانیان اوین را به آنجا منتقل کرده بودند وجه مشترک ما در این بود که همه ما دستگیری سال 1359 یا قبل از آن بودیم. اولین شوک به ما اعدام سعید متحدین بود یادش گرامی.

بعد از سه روز افراد جدیدی را وارد بند کردند که به تیپ نود معروف بودند، آنها 90 نفراز بچه های نازی آباد بودند که یک جا دستگیر شده بودند.

دو روز بعد از ورود تیپ نودی ها هنگام شب از روی حروف الفبا 5 نفر 5 نفر از بند بیرون می کشیدند و به شکل بازجویی فقط می پرسیدند 30 خرداد را قبول داری یا نه و بعد از ضرب و شتم و کنک مفصل با کابل به بند 2 مجرد منتقل می کردند در زیر هشت آنجا هم 4 پاسدار توازش آخری را انجام می دادند(البته این سوال و جواب شامل حال تیپ نودی ها نمی شد و از آنها این سوال را نپرسیدند) من و زنده یاد حسین ملا قاسمی بخاطر حروف الفبا جزو سری آخر بودیم (یادش گرامی) ما را هم برای سین جیم بردن و بعد از ضرب و شتم من را وادار کردند رو به دیوار بایستم در کنار من محمد قرار داشت آن شب و لحظات را فراموش نمی کنم انگار همین دیروز بود. یک آن کنار محمد بودم خنده رفته بود تو قالبم محمد با زمزمه پرسید : چرا می خندی؟ یواشکی گفتم: دندونم شکست.

با تحکم  و تعجب گفت: این که خنده نداره!

گفتم: آخه قورتش دادم. محمد هم خنده اش گرفت.

تا صبح همانطور رو به دیوار سر پا ایستاده بودیم و کسی چیزی نمی گفت چرا که پاسدارا با کابل قدم می زدند و هر کس چیزی می گفت را زیر کابل می گرفتند.

صبح تمامی ما را که جدود  108 نفر بودیم داخل 4 سلول آخر بند چپاندند. روزها داخل سلول بودیم و شبها با ردیف 5 نفره از سلول بیرون می کشیدند ما را و به ترتیب زیر هشت با کابل به جانمان می افتادندو

اوائل مرداد بود که آخر شب آمدند و اعلام کردند وسائل را جمع کنیم و در راهرو بنشینیم درست مثل شبهای قبل توی ردیف های 5 نفره  ولی ظاهرا“ از کابل و کتک خبری نبود. چند ساعتی به همین شکل نشستیم ، دیگه داشت صبح می شد که درب بند باز شد و حاج داود رحمانی و ارذل و اوباشش(پاسدارها) وارد بند شد جلو همه وایساد و با همان لحن لاتی گفت: برید خدا را شکر کنید قرار بود 100 نفر را برای اعدام بفرستیم تعداد شما هم جوابگو بود ولی نمی دونم چی شد که زنگ زدن و  گفتند دیگه لازم نیست ، پاشید برید تو سلول شاید همین روزا نوبتتون برسد.

بعد از این اتفاق افراد دستگیر شده جدید زیادی را به بند ما(مجرد2) منتقل می کردند و تعداد ما هر روز بیشتر و بیشتر می شد.

شهریور ماه بود که پاسدار بند اسم محمد فیروزی را صدا زد. محمد به سرعت حاضر شد و رفت زیر هشت، هنوز زمان زیادی نگذشته بود که برگشت، پرسیدم :چی شد محمد ؟ گفت: میگه با کلیه وسائل بیا بیرون و شروع کرد مختصر وسائلی که داشت را جمع کردن، مقدار کمی پول داشتیم 300 تومن آن را دادیم به محمد، گفتم: اگر بردنت بند دیگه که هیچی ولی اگر خواستن منتقلت کنند به بندر برای اینکه ما هم بدونیم  بگو از من 100 تومن قرض گرفتی.

حدود نیم ساعت گذشته بود پاسدار بند که به زنبور معروف بود منو صدا کرد گفت: تو به فیروزی پول قرض دادی؟ گفتم: آره

پرسید: چقدر؟

گفتم: صد تومن و او هم صد تومن را به من داد فهمیدیم محمد را بردن بندر.

بعد از ده روز (مهرماه بود) من و تعدادی از بچه ها را بردند بند عمومی یک، اکثر بچه ها برای دیدن و شنیدن اخبار تلویزیون شبها در مسجد بند جمع می شدند. اون موقع خبر اعدام ها را از رادیو تلویزیون با آمار و اسم پخش می کردند.

یک روز(22 مهرماه 1360) غروب غم گرفته پائیزی که برای شنیدن اخبار جمع شده بودیم گوینده خبرباز هم آمار بلند بالائی از اعدام ها در تهران و شهرستانها را قرائت می کرد تا رسید به بندر!!!

به حکم دادگاه انقلاب بندر عباس تعداد … به اسامی …  محمد فیروزی قلبم گرفت و اشک در چشمانم حدقه زد دیگر توان شنیدن ادامه اخبار را نداشتم.

همین طور که الان هم بعد از نگارش این اندوه پائیزی(خاطره) بازهم قلبم گرفت و اشک از گوشه چشمم جاری شد

یاد و نامش گرامی و راهش پر رهرو

مهرماه 1398 تهران