بهروز جلیلیان: به یاد پیکارگر شهید، رفیق پرویز حیدری

رفیق پرویز سال ۱۳۳۹ در روستای گواور از توابع گیلان غرب در استان کرمانشاه به دنیا آمد. او در خانواده ای کشاورز و میانه حال و نسبتا مرفه بزرگ شد. چند خواهر و برادر کوچکتر از خود داشت. مادرش را در کودکی از دست داد. پرویز فرزند کار و زحمت در کوه و دشت های گیلان غرب بود و سال ها در نوجوانی در همراهی با پدرش به کشاورزی پرداخت. او پسر بزرگ خانواده بود و در کمک به برادر و خواهرانش که بدون مادر بزرگ می شدند، هر چند که خودش هم نوجوان بود، تمام توانش را به کار می برد و بسیار مهربان بود. با تلاش و کوشش بسیار به تحصیلش ادامه داد و در خرداد ۱۳۵۷، دیپلم تجربی اش را گرفت، او آرزویش را که پزشک شدن بود، بارها به خانواده و دوستانش گفته بود و خود را برای کنکور ورودی دانشگاه در سال بعد آماده می کرد.ـ

رفیق جانفشان پرویز حیدری
رفیق جانفشان پرویز حیدری

در دوران پر تلاطم انقلاب و در دبیرستانی در شاه آباد غرب (اسلام آباد فعلی) با هم کلاسی های سیاسی غیر مذهبی مانند رفیق فدایی شهید کامیار کریمی که در آذر ماه ۱۳۶۰ در اسلام اباد غرب اعدام شد و عده ای دیگر آشنا و به همراه این رفقا فعالیت می کرد. پس از فارغ التحصیلی و شرکت در تجمع های دانشجویان دانشگاه رازی در کرمانشاه با هواداران سازمان “پیکار در راه آزادی طبقه کارگر“ آشنا شد و کمی بعد به این رفقا پیوست. او به خاطر زندگی کردن در اسلام آباد غرب، که  در میانه راه کرمانشاه و قصرشرین قرار داشت، عملا با فعالین سیاسی بسیاری آشنا شد. قصر شیرین از شهرهایی بود با فعالین سیاسی بسیار و سازمان پیکار در آنجا تشکیلات منظمی را اداره می کرد. خانواده های برخی از این رفقا از گروه های سیاسی مختلف از کرند غرب، سرپل ذهاب و قصر شیرین کمی بعد به دلیل جنگ ایران و عراق از خانه و زندگی شان آواره شدند و تعدادی از آنها در اسلام آباد غرب سکنا گزیدند.ـ

بعد از بسته شدن دانشگاه ها، امید پرویز به رفتن به دانشگاه و دکتر شدن، رنگ باخت و او خودش را کاملا درگیر فعالیت سیاسی و تشکیلاتی در سازمان کرد. پرویز، خانه ای در محله ای فقیر نشین “دو قلا“ (پای قلعه) خریده بود. با وقوع جنگ یک هسته قوی و منظم از رفقای پیکار در اسلام آباد به وجود آمد که رفته رفته بزرگتر شد و با مسئولیت پرویز و رفقای دیگر به تشکیلات منسجمی تبدیل شد. رفقا به طور مرتب به تبلیغ و ترویج مواضع سازمان در مدارس، بازار و به ویژه در میان سربازانی که از گوشه و کنار ایران به جبهه اعزام می شدند می پرداختند. در آن زمان اسلام آباد غرب به یکی از شهرهای مهم پشت جبهه جنگ تبدیل شده بود. بیشتر مردم بومی شهر و جنگزدگان همچنان  در فقر و کمترین امکانات رفاهی زندگی دست و پا می زدند و با توجه به امکان حملات هوایی عراق به سختی روزگار می گذراندند. پرویز با درایت و حس همبستگی در کنار رفقایش کارهای متعددی از جمله شعارنویسی ها متعدد، پخش اعلامیه های شبانه، شرکت و هدایت در تجمع های اعتراضی جنگ زدگان، کار سیاسی در مدارس و به ویژه جذب اعضا که بیشتر از میان دانش آموزان دبیرستان ها بود مشغول بود. پرویز همچنین مسئول ارتباط با رفقای سرباز سازمان بود که به این شهر برای شرکت در جبهه اعزام می شدند، که به آنها نشریات و کتاب های سازمان را می داد. به دلیل این که سازمان پیکار مخالف جنگ بود و علیه آن تبلیغ می کرد، بسیاری از این ارتباط ها بایستی بدون این که افراد همدیگر را شناسایی کنند انجام می گرفت، که رعایتش در آن شهر کوچک که پر از ماموران پلیس سیاسی و ضد جاسوسی بود کاری خطیر بود.ـ

اواسط زمستان ۱۳۵۹، که خانواده ما از چند ماه پیشتر به دلیل جنگ و همچنین داشتن ارتباط خانوادگی به آنجا آواره شده بودند، توانستم از طریق زنده یاد رفیق فرخ حقیقی به تشکیلات وصل شوم. فرخ عزیز، متاسفانه سال ۱۳۹۷ بر اثر سکته قلبی در ایران درگذشت. در تشکیلات به زودی با پرویز و رفیقی که به او توپولف می گفتیم آشنا شدم، او در اوایل سال ۱۳۶۰ به تهران رفت و یک سال بعد دستگیر و برای سال ها در تهران به زندان افتاد.  پرویز از همان روز اول تاثیر به سزایی از صداقت، همیت جمعی و محبت به رفقایش روی من گذاشت، به ویژه که من چند سالی از او کوچکتر بودم.ـ

در سال ۱۳۶۰ مخاطرات برای تشکیلات از همان اول سال آغاز شد. با درگیری هایی که در تهران و شهرهای بزرگ بین گروه های سیاسی و رژیم پیش می آمد، ما هم در امان نبودیم، اما تشکیلات به طور منظم هنوز قرار ها  و جلساتش را برقرار می کرد. ما چند بار دسته جمعی به کوه و روستاهای اطراف رفتیم و چند شب را هم در بیرون شهر گذراندیم. پس از وقایع سی خرداد که جو شهر بشدت پلیسی- نظامی شد. چند ده نفر از فعالین سازمان مجاهدین و گروه های چپ از جمله رفقای شهید فریدون پرناک از سازمان پیکار و کامیار کریمی از رفقای فداییان اقلیت را دستگیر کردند. با بالاگرفتن بحران سیاسی درون سازمان پیکار و ضربه به چاپخانه اصلی در تهران، سپس وقفه انتشار نشریه پیکار به مدت بیش از یک ماه، فعالیت ما هم بشدت محدود شد. پرویز همچنان در برگذاری منظم جلسات تشکیلات و مطالعه هر چه بیشتر برای برون رفت از بحران که گریبان همه ما را هم گرفته بود می کوشید.ـ

پرویز در تابستان ۱۳۶۰ در مراسمی بسیار ساده ازدواج کرد، که تعداد محدودی از ما رفقا در آن شرکت داشتیم. به یاد دارم که پرویز همیشه شلوار کوردی می پوشید و در هر کجا با همین وضع ظاهر می شد. طرز لباس پوشیدن و سرو وضعش بیشتر شبیه به روستاییانی بود تازه برای کارهای خود به شهر آمده اند. این روحیه مردمی، بارها به او کمک کرده بود که از مهلکه هایی جان بدر ببرد.ـ

ما با مطالعه جزوه های بحران و گوش دادن به نوارهایی که تشکیلات کرمانشاه برای ما می فرستاد متوجه شدیم که حداقل دو جناح وجود دارد، یکی جناح چپ که مخالف بیانیه منتشره در نشریه پیکار ۱۱۰ و  یکی هم جناح موافقین یا نویسندگان آن وجود داشت که البته همه ما حداقل مخالف بیانیه بودیم، پرویز و فرخ و عده ای دیگر موافق مواضع جناح چپ بودند. من بعدها متوجه شدم که گروه دیگری هم هست که بدون موافقت یا مخالفت با هیچکدام، دروهله اول در صدد حفظ تشکیلات است، البته این اطلاعات ناقص ما در آن زمان از گروهی بود که بعدها در زندان فهمیدم که به “کمیسیون گرایشی“ موسم بودند. برای من و شاید افراد کمی دیگر درآن وضعیت خطرناک پلیسی حفظ تشکیلات و آن چیزی که بدان می بالیدیم، یعنی سازمان مهم تر بود تا پرداختن به اختلافات داخلی.ـ

با محدودیت های هر چه بیشتر و فضای بشدت پلیسی، تشکیلات همچنان فعالیت خودش را تا دی ماه ادامه داد. دیگر در خانه ها و یا محل های عمومی مثل قهوه خانه نمی توانستیم  قرارهایمان را برگذار کنیم. در یکی از روزهای اواسط دی ماه، فکر می کنم دهم ماه بود، که در محلی متروک در پارک شهر برخلاف دستورالعمل های تشکیلات، من، فرخ و پرویز قرار داشتیم که نوشته هایی را از پرویز بگیریم و در باره بحران صحبت کنیم. هنوز دقایقی نگدشته بود که سه فرد مسلح شخصی پوش از فاصله نسبتا دوری به سمت ما می دویدند و فریاد می زدند. ما سریع خودمان را پاکسازی کردیم، اما چون پارک در آن زمان خلوت بود و امکان فرارمان کم بود، سریع مهملی ساختیم. افراد مسلح که به ما نزدیک شدند، فهمیدیم که از مامورین اداره آگاهی شهربانی هستند، و ما را با معتادین و یا خریدار موارد اشتباه گرفته اند. پس از بازرسی ما که چیزی نیافتند، پرویز را که لاغر و قد بلند بود را بیشتر گشتند و متاسفانه یک برگه بزرگ از کاًغذهایی که بسیار نازک بود و بادقت در لباسش جاسازی شده بود یافتند. با بازکردن کاغذ در حالی که پرویز را به شدت می زدند و آزار می دادند، متوجه مفاد نوشته شده بر روی کاغذ که اشاره به مسائل سیاسی و البته بدون اشاره ای به سازمان پیکار، شدند. در حالی که بین خودشان بحث می کردند، ما را با خود به مرکز دادگاه انقلاب که به فاصله کمی بعد از در پارک بود، بردند و تحویل دادند.ـ

در دادگاه انقلاب، نام و مشخصات و آدرس ما را پرسیدند و بازجویی مختصری کردند و با مامور به شهربانی فرستادند. در شهربانی، ما با وضعیت عجیبی روبرو شدیم، افسر مافوق آن سه ماموری که ما را بازداشت کرده بودند به گرمی ما را پذیرفت و گفت که چون مامورانش به اشتباه ما را به دادگاه انقلاب برده اند و آنها از دستگیری ما مطلع هستند، کاری برای ما نمی تواند بکند وگرنه ما را آزاد می کرد. او سپس اتاق را برای مدتی ترک کرد و کمی بعد بازگشت تا از ما بازجویی کند. وضعیت عجیبی بود، اصلا به آنها اعتمادی نداشتیم. در اینجا شخصیت قوی و فهیم پرویز، روی خودش را نشان داد و سریع با یک داستان ساختگی از آشنایی ما با هم و دیدارمان در آن پارک به نتیجه ای رسید و ما حرف هایمان را هماهنگ کردیم. پرویز در واقع همه اتهاماتی که می شد به ما وارد کرد را به عهده گرفت.ـ

ما را دوباره با همان متن بازجویی که مطابق هم بود، به دادگاه انقلاب بردند، چند ساعت بعد، من و رفیق فرخ را به بازداشتگاه سپاه و پرویز را به بازداشگاه کمیته فرستادند. من و فرخ دوباره در بازداشتگاه سپاه بازجویی شدیم، البته غیر از چند مشت و لگد و توپ و تشر، شکنجه بیشتری نشدیم و مرتب همان که در بازجویی شهربانی گفته بودیم، تکرار کردیم. بعد از دو هفته در اواخر دی ماه آزاد شدیم. من و فرخ تصمیم گرفتیم که به همه رفقایی که خودمان می شناختیم، از دستگیری مان خبر دهیم و از آنها بخواهیم که از آن شهر به جای دیگری بروند. ما همه افراد تشکیلات در آن شهر را نمی شناختیم، بنابر این تلاش کردیم از طریق ارتباطاتمان و به همان تبع از طریق آنها به کسان دیگر هم بگوییم که از محل و آدرس هایشان خارج بشوند. این کار بسیار سخت و پر خطر برای ما و آن رفقای دیگر بود. ما تا مدت کمی دیگر در شهر و آدرس هایمان که کمیته و سپاه می دانست ماندیم و مثلا عادی سازی می کردیم.ـ

در فاصله تا دستگیری دوم، رفقایی از گروه اشرف دهقانی که حداقل دو نفر از آنها من و پرویز و عده ای دیگر را می شناختند، رفقای شهید مهرداد شاهمرادی و حیدر بابایی، جداگانه با چند اسلحه و نارنجک دستگیر شدند که ما هنوز نمی دانستیم. روز ۱۹ اسفند ۱۳۶۰، فرخ از دستگیری گسترده رفقا پیکار در سطح شهر آگاه می شود و از شهر می گریزد و شبانه توسط یکی از بستگانش به من خبر می دهد که فردا مرا در شهر دیگر ملاقات کند. من روز بعد با چند رفیق که تازه پیدایشان کرده بودم قرار داشتم که به آنها بگویم که خانه هایشان را ترک کنند. من متوجه اهمیت زیاد پیام فرخ نشدم و روز بعد و کمی قبل اجرای قرار دستگیر شدم. یک احتمال این بود که موقعیت سیاسی و مسئولیت تشکیلاتی پرویز توسط یکی از رفقای اشرف دهقانی بر اثر شکنجه لو رفته باشد.ـ

پرویز دو بار از بازداشتگاه فرار کرد، بار اول کمی پس از لو رفتنش بوده که زندانیان دیگر که در بازداشتگاه کمیته بودند برایم تعریف کردند. بعد از این که متوجه می شود که لو رفته است، از فرصت استفاده می کند و از دیوار کمیته بالا می رود و خودش را به خانه ای جنب کمیته می اندازد، اما ساکنین خانه او را می گیرند و با وجودی که او به آنها اصرار و التماس می کند، وی را تحویل شهربانی و آنها هم تحویل کمیته می دهد. زندانیان تعریف می کردند که آن روز و شب او را بشدت شکنجه کردند و سپس او را در سرمای اسفند ماه لخت می کنند و به تیرک میان حیاط کمیته می بندند، به روییش آب می ریزند وبا شلاق و چوب می زنند و او تا صبح با زخم های بسیار و سرمای کشنده ناله و فریاد می کرده است.ـ

بار دوم یک روز بعد از دستگیری من در ۲۰ اسفند ۱۳۶۰ بود که در ابتدا در بازداشتگاه سپاه مرا به بازجویی بردند، اما بدون هیچ بازجویی به سلول یا اتاق کوچکی که من و رفیق ب (که الان در اروپا زندگی می کند و بعدها فهمیدم که یکی از رابطین تشکیلات کرمانشاه با ما بود) و یک تواب جاسوس به نام نصرالله نظری، در آن بودیم، برگرداندند، سپس رفیق ب را بردند. ب را هم کمی بعد بدون این که بازجویی شود برگرداندند، اما او بشدت هیجان زده بود، در همین زمان ما از پشت در صدای رفت و آمد بسیار و داد و هوار پاسداران را می شنیدیم و متوجه شدیم که اتفاقی افتاده است. مدت ها بعد، رفیق ب به من گفت که در طبقه دوم، در راهرو که اتاق بازجویی در آن قرار داشت، پرویز را دیده و او هم بشدت از دیدن رفیق ب در آنجا تعجب و وحشت کرده و به یک باره به سمت پنجره می دود و خودش را به بیرون پرت می کند.ـ

بعدها که به زندان دیزل آباد منتقل شدم تا مدت محکومیتم را بگذرانم، مطلع شدم، که پرویز خودش را به محوطه هنرستان صنعتی  که در حاشیه شهر قرار داشت انداخته است. آن زمان تا نزدیک به یک متر برف روی زمین نشسته بود، و او  پیاده از آنجا و با گذشتن از رودخانه شهر که سرد و یخ زده بوده، خودش را به روستای یک از اقوامش می رساند و در مرغداری او پنهان می شود. پاسداران توسط یکی از خویشاوندان او به احتمال امکان فرار و پناه آوردن او به این روستا مطلع می شوند و شبانه به آنجا هجوم می آورند. پرویز پس از گلاویز شدن با یکی از پاسداران در تاریکی شب مجددا از چنگ پاسداران می گریزد و در کوه های آنجا که خوب با آنجا اشنایی داشت پنهان و طی ماجراهایی بلاخره و با وجود زخم های بسیار و ضعف شدید، موفق به فرار می شود.ـ

سال ها درباره پرویز همیشه می پرسیدم، اما چیزی نمی یافتم. اخیرا در تماس با رفیقی دریافتم که همسر و فرزندان پرویز در اروپا زندگی می کنند و رفیق ما پرویز در اواسط دهه شصت در مرز ایران و عراق به شهادت رسیده است. من از همسر و همچنین دخترش پژاره و رفقای همرزمش درباره دوران بعد از خاموشی پیکار از زندگی پرفراز این پیکارگر عزیز و رزمنده دلاور پرسیدم که در زیر می آورم.ـ

پرویز بعد از این که موفق می شود از چنگ پاسداران بگریزد، مدتی در کوه های گیلانغرب و روستاهای آنجا می گذراند و زخم های شدید از شکنجه هایش را درمان می کند. یک ماه بعد به تهران می رود و به اتفاق همسرش و کمک چند تن از رفقای پیکاری که آنها هم دوران دشوار بحران داخلی و فرار از دست پاسداران را می گذراندند. محلی برای سکونت مخفیانه پیدا می کند.ـ

سال ها بعد رفیق توپولوف ( اسم مستعار) به من گفت که چند بار پرویز را در اوایل سال ۱۳۶۱ در تهران دیده و پرویز همواره از این که تعدادی از رفقای تشکیلات دستگیر شده و در زندان هستند، ناراحت است. در اینجا یادآوری می کنم که من و چند نفر دیگر از جمله رفقا ن، م، ص، ع و ب از تشکیلات اسلام آباد غرب برای چند سال زندانی شدیم. پرویز برای مدت بسیاری مقاومت کرد. همه ما با وجود سختی زندان و شکنجه، از زندان جان سالم بدر آوردیم.ـ

وقتی که سازمان پیکار کاملا به خاموشی می رود و عملا ارتباط رفیق پرویز با رفقای سابقش قطع می شود، او که همواره به دنبال فعالیت و مبارزه بود با جمعی از رفقای خوزستانی سازمان رزمندگان آزادی طبقه کارگر آشنا می شود  که در آن زمان در صدد متشکل شدن دوباره با نام “کمیته انقلابی م . ل رزمندگان آزادی طبقه کارگر“ بودند و همچنان مخفیانه فعالیت می کردند. پرویز مدت کوتاهی در خانه جمعی و بدور از رفقای دیگر پناه داده شد تا زخم هایش التیام یابد. کمی بعد از آن خانه بیرون می آید و با نام و شناسنامه ای متفاوت زندگی مستقلی به همراه همسرش آغاز می کند. مدتی بعد ارتباط پرویز و سایر رفقا با رفقای مرکزی رزمندگان قطع می شود و آنها سپس به صورت یک محفل به فعالیت خود ادامه می دهند. در این زمان او به کارهای مختلف کارگری در کارخانه ها و بنایی و نقاشی ساختمان برای گذران زندگی مشغول بود. او در میان رفقای رزمندگان به نام مستعار “احمد“ و “حیدر“ معروف شده بود. فرزند اولش پژاره در اواخر سال ۱۳۶۱ و فرزند دومش که پسر بود در سال ۱۳۶۳ به دنیا آمدند و پرویز نام او را به یاد رفیق شهیدش، نهاد.ـ

در اواخر سال ۱۳۶۳ رفقای محفل موفق به ارتباط مجدد با رفقای مرکزی سازمان می شوند که در آن زمان دیگر با نام “رزمندگان آزادی طبقه کارگر“ فعالیت کاملا مخفی داشتند. رفقای کمیته مرکزی خواهان گزارشی از فعالیت مبارزاتی رفقای وصل شده می شوند، پرویز گزارشی ۳۵ صفحه ای از دوران فعالیت در سازمان پیکار و همچنین دوران زندان می نویسد. متاسفانه این نوشته در دسترس نیست، کمیته مرکزی پس از خواندن این گزارش به اتفاق آرا، او را شایسته عضویت در گروه می یابد.ـ

پرویز کمی بعد در گروه به عنوان پیک بین کردستان عراق و تهران مامور می شود و در اولین ماموریت در اوایل سال ۱۳۶۴ به همراه سه رفیق دیگر در کردستان عراق مستقر می شود. در شهریور ۱۳۶۴ به اتفاق رفیق داریوش کایدپور و رفیقی دیگر از مسیر سخت کوهستان به کردستان عراق می رود. او به شدت تحت تاثیر افکار و نظریات انقلابی رفیق داریوش قرار گرفته بود. پرویز در این فاصله سه بار به ایران رفت و آمد کرد. بهار سال ۱۳۶۵ رفیق داریوش، برای شرکت در کنفرانس گروه به ایران می رود که در میاندوآب دستگیر می شود. پرویز که چند روز پیشتر به تهران رفته بود، پس از مدتی نا دانسته به خانه یکی از آشنایان رفیق داریوش می رود که آنها به او اطلاع می دهند که داریوش را با سر و وضعی شکنجه شده به این خانه آورده اند و از او می خواهند که بگریزد. پرویز پس از تلاش ناموفق برای ارتباط با تشکیلات و یافتن خانواده اش، سرانجام تابستان ۱۳۶۵ دوباره به کردستان عراق باز می گردد.ـ

پرویز در کردستان عراق به کمک رفقا اتاقی در کنار کمپ کومله در منطقه “گولان“ می سازد، با جدیت مشغول مطالعه منابع کلاسیک مارکسیستی می شود و گاه با رفقای پیشمرگ کومله مانیفیست حزب کمونیست را می خواند. رفقایش در این باره از شخصیت خاکی، گره گشا، آسان گیر و در عین حال فعال او می گویند. ـ

در زمستان سال ۱۳۶۵، پرویز از قصد بازگشت به ایران و یافتن همسر و دو بچه اش به یک رفیق رزمندگانی خبر می دهد. آن رفیق از او می خواهد که تا بهار صبر کند. سرانجام در اوسط فروردین ۱۳۶۶، این دو رفیق به منطقه مرزی رفته و در آنجا قاچاقچی ای پیدا می کنند و با پول اندکی که دارند، رفیق پرویز به همراه قاچاقچی به سمت ایران می رود. رفیق رزمندگانی چند روزی در مقر کومله در آن محل می ماند و سپس به پایگاه خودش بر می گردد. زمستان همان سال رفقایش در اروپا نامه ای از همسر رفیق دریافت می کنند که خواهان خبری از رفیق پرویز شده بود. در اینجا است که رفقا متوجه می شوند که رفیق پرویز هیچگاه به مقصد نرسیده و احتمالا در بین راه توسط پاسداران دستگیر و به شهادت رسیده است. همسر رفیق در تمام این سال ها به  تنهایی و با مشکلات و سختی بسیار دو فرزندشان را بزرک کرد.ـ

رفیق پرویز حیدری در آن زمان ۲۷ سال داشت. هنوز چشم انتظارش هستم، یاد گلش همیشه پایدار باد.ـ

بهروز جلیلیان

behrouzan@gmail.com